شاعر: صائب
گرچه شد از سرنوشت من نگارین پای تو
زیر پای خود ندید از سرکشی بالای تو
من چسان دل را عنانداری کنم جایی که هست
کوه طور از وحشیان دامن صحرای تو
گرچه نتوان یافت میدانم به جست و جو ترا
می برم غیرت به هر کس می شود جویای تو
نیست ممکن برندارد سایه خود را ز خاک
سرکش افتاده است از بس قامت رعنای تو
اشک چون پروانه می گردد به گرد او مدام
دیده هر کس که روشن گشت از سیمای تو
از تغافل می کند خون در جگر آیینه را
کی غم عشاق دارد حسن بی پروای تو؟
چشم آهو گرچه بازیگوش و شوخ افتاده است
پرده خواب است پیش نرگس گویای تو
بی تأمل نقد جان صائب به پایت می فشاند
زیر پای خود اگر می دید استغنای تو
زمین
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینتِ تاج و نگین از گوهرِ والای تو
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 410
ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
چاشنی عمرم از حلوای تو حلوای تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2202
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت مینیاید چهره زیبای تو
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 483
ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تو
وی کلاهِ فرقِ مردان پای تا به پایِ تو
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 163
از کدامین باغ سوزد عاشق شیدای تو؟
پیش یکدیگر نظربازند سر تا پای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6472
ای بهار آفرینش گرده سیمای تو
رشته جانها خس و خاشاک از دریای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6473
ای قیامت پیش خیز قامت رعنای تو
فتنه آخر زمان ته جرعه صهبای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6474
فارسی متن کا ماخذ: گنجور