شاعر: صائب
در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود
آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود
جان روشن از گداز جسم می بالد به خود
می زند ناخن به دلها ماه چون لاغر شود
شکر می سازد شکایت را دل خرسند ما
سبزه زنگار در شمشیر ما جوهر شود
حسن لیلی در بیابان گر چنین شور افکند
دامن صحرا به مجنون دامن محشر شود
خط آزادی است سرو و بید را بی حاصلی
سنگ می بارد به هر نخلی که بارآور شود
تا چه گلها بشکفد از خار در پیراهنش
دردمندی را که گل در پیرهن اخگر شود
بلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بود
عشق در گهواره چون عیسی سخن گستر شود
بی وجودی آدمی را می کند صاحب وجود
فرد هستی از خط باطل نکو محضر شود
چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود
بادبان چون غوطه در دریا زند لشگر شود
منتهای ناامیدی اول امیدهاست
دست و پا از کار چون افتاد بال و پر شود
از دهان پاک می گردد سخن کامل عیار
قطره چون افتاد در دست صدف گوهر شود
نیست اهل حال را صائب زبان قیل و قال
بر نمی آید نفس از نی چو پرشکر شود
زمین
حسن بیشرم ازهجوم بوالهوس محشر شود
ایمن ازگلچین نباشد باغ چون بیدر شود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1531
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود
راه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1532
دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شود
نسخه بردارند چندان کاین ورق دفتر شود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1533
گر خیالگردش چشم توام رهبر شود
چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1535
گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شود
ششجهت اجزای بیشیرازگی دفتر شود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1536
دور عالم جز به آخر نامدست از بهر آنک
هر زمان بر رادمردی سفلهای مهتر شود
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 77
بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود
برگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2663
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود
هر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2664
فارسی متن کا ماخذ: گنجور