زمین
جنون آنجا که میگردد دلیل وحشت دلها
به فریاد سپند از خود برون جستهست محفلها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 293
ز برق این تحیر آب شد آیینهٔ دلها
که ره تا محمل لیلیست بیرونگرد محملها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 294
کؤوس الراح دارت خذ ید الساقی و قبلها
که باشد در کف او قوت جانها قوت دلها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 11
شراب لعل باشد قوت جانها قوت دلها
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 12
رفیقان خاک نجد است این نگه دارید محملها
که آرد عشق یاران گریه بر آثار منزلها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
تجلی الراح من کاس تصفی الروح فاقبلها
که می بخشد صفای می فروغ خلوت دلها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17
نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلها
که بوی دوست میآید ازآن فرسوده منزلها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 18
هلال الکاس لم تکمل بشمس الراح کملها
که گردد چون شود پر این مه نو بدر محفلها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6
الا یا ایها الساقی می آمد حل مشکلها
ز می مشکل بود توبه ادر کاسا و ناولها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 7
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 1