صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 179غزل شمارهٔ 179شاعر: صائبوزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیہ: ومراصنف: غزلصداکار: پری ساتکنی عندلیبآڈیوپری ساتکنی عندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوپری ساتکنی عندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںطاق کرد از هر دو عالم طاقِ آن ابرو مراساخت وحشی از جهان آن نرگسِ جادو مرا2نقل کریںچون دهانش زود بی نام و نشان خواهم شدنگر چنین پیچد به هم فکرِ میانِ او مرا3نقل کریںاز سیاهی تازه گردد داغِ آبِ زندگیشد خمارِ چشمِ لیلی بیش از آه او مرا4نقل کریںنیست ممکن چون صدف لب پیش نیسان واکنمگر دهد گوهر به دامن جای آبِرو مرا5نقل کریںسخت میترسم نپیوندد به دریای بقاآبِ باریکی که هست از زندگی در جو مرا6نقل کریںفکرِ رنگین با دِماغِ من کند کارِ شرابنیست از رطلِ گران کم، کاسهای زان او مرا7نقل کریںآن زمان گوی سعادت بود در چوگانِ منکز ترنجِ غبغبِ او بود دَستَنبو مرا8نقل کریںمیتوانستم به بِستر کرد پهلو آشناجای دل، پیکان اگر میبود در پهلو مرا9نقل کریںمی پرستی فارغ از همصحبتانم کرده استساغرِ می همدم و میناست همزانو مرا10نقل کریںچون شرار از سنگ دارم خانه هر جا میروممیرسد سنگِ ملامت بس که از هر سو مرا11نقل کریںهمّتِ من دست اگر از آستین بیرون کندآسمان باشد کمانِ حلقه بر بازو مرا12نقل کریںوحشتِ من رام گردیدن نمیداند که چیستخانهٔ صیاد باشد، سایه چون آهو مرا13نقل کریںخوردهام خون، کردهام تا مُشک خونِ خویش رادر گره چون نافه هیهات است، مانَد بو مرا14نقل کریںاز شکرخندِ سلیمان ساخت رزقِ مورِ منچون زبان آید برون از شُکر، گفت و گو مرا؟15نقل کریںاز زبانِ شکر، نعمت را تلافی می کنمآب چون جوهرِ شمشیر میشود در جو مرا16نقل کریںبود آن سروِ روان در حلقهٔ آغوشِ مننالهٔ قمری به دور انداخت از کوکو مرا17نقل کریںداشتم امیدِ آزادی، ندانستم که خطبر سرِ آتش گذارد نعلِ جست و جو مرا18نقل کریںصائب از آبِ مروّت دیدهٔ گردون تهی استچون نباشد سبزهٔ امید بی نیرو مرا؟◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچشم شوخش می برد آرام و تسکین مرامی دهد سر در بیابان کوه تمکین مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 178اگلی نظمبرگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرابس بود چون لاله داغی یادگار او مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 180آڈیوصداکار منتخب کریںپری ساتکنی عندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمچشم شوخش می برد آرام و تسکین مرامی دهد سر در بیابان کوه تمکین مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 178
اگلی نظمبرگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرابس بود چون لاله داغی یادگار او مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 180