صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 951غزل شمارهٔ 951شاعر: صائبوزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیہ: ورماستصنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںآنچه می دانند ماتم تن پرستان سور ماستدار، نخل دیگران و رایت منصور ماست22نقل کریںخون شاخ گل به جوش از بلبل پر شور ماستپایکوبان دار از زور می منصور ماست33نقل کریںما ز تلخی چون شراب تلخ لذت می بریمموج دریای حلاوت نشتر زنبور ماست44نقل کریںگرچه اوج لامکان بسیار دور افتاده استمنزل نقل مکان فکرهای دور ماست55نقل کریںآتش ما را به خاکستر نهفتن مشکل استداغ ها چشم پر آب از سینه پر نور ماست66نقل کریںاز دل صد پاره ما عقل فرد باطلی استعشق گردی از نمکدان سرپر شور ماست77نقل کریںبا دل پرخون ز نعمت های الوان فارغیمعشرت روی زمین در غنچه مستور ماست88نقل کریںبا عیان صلح از بیان چون شاخ نرگس کرده ایمکاسه دریوزه ما دیده مخمور ماست99نقل کریںکاسه لیس شهد این حنظل جبینان نیستیمبر شکرخند سلیمان چشم تنگ مور ماست1010نقل کریںکعبه از آبادی بتخانه ویران مانده استدل به خاک ره برابر از تن معمور ماست1111نقل کریںاز گرانخوابی دل شبهاست روز عیش ماروز روشن از سیه کاری شب دیجور ماست1212نقل کریںداغ ما افسردگان را تازه سازد روی گرمسردی ابنای دنیا مرهم کافور ماست1313نقل کریںهست فریادی ز داغ آتشین ما نمکسوده الماس زخمی از دل ناسور ماست1414نقل کریںنامرادی عاجزان را می شود خاک مرادآه سرد از دل کشیدن رایت منصور ماست1515نقل کریںزین نمک کز شورش عالم به زخم ما رسیدخنده صبح قیامت مرهم کافور ماست1616نقل کریںموسی ما صائب از سیر و سفر آسوده استکز دل سنگین خود آماده کوه طور ماست◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظماز تهیدستی ز بی برگان خجالت کار ماستسر به زیر انداختن چون بید مجنون بار ماستصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 950اگلی نظمدامن صحرای وحشت خاک دامنگیر ماستحلقه چشم غزالان حلقه زنجیر ماستصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 952◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظماز تهیدستی ز بی برگان خجالت کار ماستسر به زیر انداختن چون بید مجنون بار ماستصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 950
اگلی نظمدامن صحرای وحشت خاک دامنگیر ماستحلقه چشم غزالان حلقه زنجیر ماستصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 952