چون آفتاب و ماه نظر را بلند کن
راهی که مشکل است ز همت سمند کن
این راه دور بیش ز یک نعره وار نیست
ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن
خون می خورد ز شوق لقای تو جوی شیر
از تنگنای نی سفری همچو قند کن
این کارخانه ای است که خون شیر می شود
هر چیز ناپسند تو باشد پسند کن
این ناخنی که بر جگر ما فشرده ای
از بهر امتحان به دل سنگ بندکن
ای آن که سنگ را به نظر لعل می کنی
بخت مرا به نیم نظر ارجمند کن
از دست خود مده طرف احتیاط را
از گرگ بیشتر، حذر از گوسفند کن
نقد دو کون در گره آستین توست
بخت بلند خواهی، دستی بلند کن
هر کس به قدر همت خود کرد ریزشی
صائب تو نیز دانه دل را سپند کن
زمین
ای دل، علم به ملک قناعت بلند کن
چشم طمع ز خوان خسان بی گزند کن
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1583
جانا بیار باده و بختم بلند کن
زان حلقههای زلف دلم را کمند کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2044
درمان ضعف دل به لب نوشخند کن
حرفی بگوی و مشک و گلابی به قند کن
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 467
فارسی متن کا ماخذ: گنجور