شاعر: صائب
آن که منع من مخمور ز صهبا میکرد
لب میگون تو را کاش تماشا میکرد
عشق در کف ز دل سوخته خاکستر داشت
حسن آن روز که آیینه مصفا میکرد
دل پرخونم اگر آبله بیرون میداد
از گهر بادیه را دامن دریا میکرد
در دل سخت تو تأثیر ندارد، ور نه
کوه را ناله من بادیهپیما میکرد
از خط سبز چو موم است کنون نقش، پذیر
دل سخت تو که خون در دل خارا میکرد
عاشقان را به سر خاک شدن خون میشد
زیر پا گر نظر آن قامت رعنا میکرد
آن که تسبیح ز دستش نفتادی هرگز
دیدمش دوش سر شیشه به لب وا میکرد
یاد آن عهد که خون در قدحم گر میریخت
به نگه کردن دزدیده، گوارا میکرد
میگشاید نظر از دور به حسرت امروز
آن که گستاخ، تو را بند قبا وا میکرد
شب که از تاب می آن چهره برافروخته بود
شمع، بال و پر پروانه تمنا میکرد
دل سنگین تو خون میشد اگر میدیدی
که فراق تو چه با این دل شیدا میکرد
لب جانبخش تو از خاک، قیامت انگیخت
روح اگر در تن خفاش مسیحا میکرد
آن که میگفت که در پرده کفر ایمان نیست
روی نو خط تو را کاش تماشا میکرد
صائب از خواجه مدد خواست درین تازه غزل
که در احیای سخن کار مسیحا میکرد
زمین
دوش در حلقه زلف تو دلم جا میکرد
هردم از هر شکن آن گرهی وامیکرد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 151
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 143
از دو عالم دل اگر رو به سویدا میکرد
سیر پرگار درین نقطه تماشا میکرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3364
بیتو گر شاخ گلی دیده تماشا میکرد
مشق نظاره آن قامت رعنا میکرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3365
حسن آن روز که آیینه مصفا میکرد
عشق در پرده زنگار تماشا میکرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3366
در چمن جلوهگر آن قامت رعنا میکرد
ناله فاخته را سرو دو بالا میکرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3367
فارسی متن کا ماخذ: گنجور