زمین
زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را
شاخ شاخ افکنده بر گل سنبل سیراب را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 27
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را
مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 12
میتوان در زلفِ او دیدن دلِ بیتاب را
پردهپوشی چون کند شب گوهرِ شبتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
نم به دل نگذاشت خونم خنجرِ قصاب را
جذبهٔ من میکِشد از صلبِ آهن آب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 15