شاعر: صائب
کعبه از کوی تو لبیکزنان میگذرد
زمزم از خاک درت اشکفشان میگذرد
با همه تار تعلق که در او پیچیده است
شمع در نیمنفس از سر جان میگذرد
اگر این است فلک، روز و شب عشرت ما
در شب جمعه و روز رمضان میگذرد
قصه خنجر الماس مگویید به ما
که در اینجا سخن از تیغ زبان میگذرد
غیرت از مدعیان خون مرا خواهد خواست
باغبان کی ز سر جرم خزان میگذرد؟
زمین
تو که روزت به نشاط دل و جان میگذرد
شب، چه دانی، که مرا بیتو چه سان میگذرد؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 728
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد؟
وان چه تیرست که در جوشن جان میگذرد؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 178
از میان تیغ برآور که زمان میگذرد
وقت پیرایش گلزار جهان میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3342
فارسی متن کا ماخذ: گنجور