شاعر: امیرخسرو دهلوی
تو که روزت به نشاط دل و جان میگذرد
شب، چه دانی، که مرا بیتو چه سان میگذرد؟
آب خوش میخورد این خلق ز سیل چشمم
بس که دلسوخته زان آب روان میگذرد
قامتت راست چو تیر است و عجایب تیری
که ز من دور و مرا در دل و جان میگذرد
ناوک چشم توام میکشد و غیرت هم
که چرا در دل و جان دگران میگذرد؟
باش از من شنو، ای جان، غم دل چند خوری
جان، دل این است که ما را به زبان میگذرد
دل گم کرده همیجوید خلقی در خاک
اندر آن راه که آن سرو روان میگذرد
سوز جانهاست، مبادا که رسد در گوشت
نالهها کز دل خسرو به دهان میگذرد
زمین
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد؟
وان چه تیرست که در جوشن جان میگذرد؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 178
از میان تیغ برآور که زمان میگذرد
وقت پیرایش گلزار جهان میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3342
کعبه از کوی تو لبیکزنان میگذرد
زمزم از خاک درت اشکفشان میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3343
فارسی متن کا ماخذ: گنجور