شاعر: صائب
نیست از گردون غباری بر دل بیکینهام
جلوه طوطی کند زنگار در آیینهام
سبزه من میکند نشو و نما در زیر سنگ
نیست کوه غم گران بر خاطر بیکینهام
نیستم محتاج کسوت چون فقیران دگر
همچو به میروید از تن خرقه پشمینهام
گرچه صد پیراهن از خورشید روشنتر شدم
همچنان در خلوت روشنضمیران پینهام
میکند روز جزا بر طفل بازیگوش من
صبح شنبه را خمار عشرت آدینهام
مهره گل گشتم از گرد کسادی گرچه بود
کشتی دریایی از آب گهر گنجینهام
من که از نظاره یوسف نمیرفتم ز جا
نوخطی دیدم که بازی کرد دل در سینهام
نیست صائب بر دل صاف من از دشمن غبار
طوطی خوش حرف سازد زنگ را آیینهام
زمین
سر خط نازیست امشب زخمهای سینهام
جوهر تیغ که گل کردهست از آیینهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1996
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینهام
همچو جوهر ریشه کرده زنگ در آیینهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5319
صاف چون صبح است با عالم دل بیکینهام
میتوان رو دید از روشندلی در سینهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5321
فارسی متن کا ماخذ: گنجور