شاعر: صائب
دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش
نشود برق سبکسیر مقید به حشیش
ترک دنیای فرومایه سر همتهاست
ورنه شاهان ز چه همت طلبند از درویش ؟
زاهد خشک که در بوته ریش است نهان
خارپشتی است که در هر سر مو دارد نیش
با عمل دامن تقوی زمناهی چیدن
احتراز سگ مسلخ بود از شاشه خویش !
صائب آرامگهش قلعه فولاد بود
هرکه بیرون ننهد پای ز اندازه خویش
زمین
من خرابم زغم یار خراباتی خویش
می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 67
گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 339
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بیکار، گرفتارِ هوای دل خویش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 340
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویش
جنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 392
فارسی متن کا ماخذ: گنجور