شاعر: صائب
مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیدهام
تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام
از سر هر خار صد زخم نمایان خوردهام
تا چو شبنم روشناس این چمن گردیدهام
خضر دارد داغها بر دل ز استغنای من
روی آب زندگی را بر زمین مالیدهام
شعلهٔ بیمایهام با خار و خس در دار و گیر
خوردهام صد زخم تا یک پیرهن بالیدهام
از سر غیرت سپند آتش خود گشتهام
پیش اغیار از جفای او اگر نالیدهام
زود بر فتراک میبندد سر خورشید را
شهسواری را که من در خانهٔ زین دیدهام
پر برآورده است از درد طلب سنگ نشان
از گرانجانی همان من بر زمین چسبیدهام
میکند تیغ زبان شعله را دندانهدار
جامهٔ فتحی که من از بوریا پوشیدهام
تا چو می صائب کلامم پخته و رنگین شده است
در حریم سینهٔ خُم سالها جوشیدهام
زمین
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام
جوهر آیینه یعنی موی آتش دیدهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1976
هر که گوید کان چراغ دیدهها را دیدهام
پیش من نه دیدهاش را کامتحان دیدهام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1584
تا شده است از دوربینی عاقبتبین دیدهام
در ترازوی قیامت خویش را سنجیدهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5296
تا نظر از عارض گلفام او پوشیدهام
خار در چشمم اگر روی فراغت دیدهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5297
فارسی متن کا ماخذ: گنجور