شاعر: صائب
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
به روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن
جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار
که در بهشت حلال است باده نوشیدن
کنون که شیشه می مالک الرقاب شده است
ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن
دو نعمت است که بالاترین نعمتهاست
شراب خوردن و در پای یار غلطیدن
پیاله از کف ساقی به ناز می گیرم
درین بهار که دارد دماغ گل چیدن؟
به غیر عشق که هر روز سخت تر گردید
کدام کار که آسان نشد به ورزیدن؟
لباس شهرت شمع است جامه فانوس
به راز عشق محال است پرده پوشیدن
به اشک و آه اگر دسترس بود صائب
خوش است دامن شب را به دست پیچیدن
زمین
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 393
میان باغ حرام است بی تو گردیدن
که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 465
مرا که دست به خواب است وقت گل چیدن
چه دل گشایدم از گرد باغ گردیدن؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6322
زکات صحت جسم است خسته پرسیدن
نگاهبانی عمرست پیش پا دیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6323
فارسی متن کا ماخذ: گنجور