صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 6182

غزل شمارهٔ 6182

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: یچنین

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

از حجاب عشق محرومم ز رخساری چنین

دست خالی می روم بیرون ز گلزاری چنین

2

سجده می آرند خورشید و مه و انجم ترا

قسمت یوسف نشد در خواب، بازاری چنین

3

خانه چشمش به آب زندگانی می رسد

هر که دارد در نظر خورشید رخسای چنین

4

حلقه زلفش مرا از کفر و دین بیگانه کرد

گر کمر بندد کسی، باری به زناری چنین

5

بی دل دین کرد خال زیر زلف او مرا

در کمین کس مباد دزد عیاری چنین

6

گوشها گنجینه گوهر شد از گفتار تو

کس ندارد یاد یاقوت گهرباری چنین

7

دیده قربانیان می گشت طوق قمریان

سرو بستانی اگر می داشت رفتاری چنین

8

برندارد گوشه چشمش سر از دنبال من

از خدا می خواستم عاشق نگهداری چنین

9

پرسش اغیار شیین کرد بر من مرگ را

بدتر از صد دشمن جانی است غمخواری چنین

10

سبزه خط برنمی گرداند از شمشیر روی

بود این آیینه را در کار زنگاری چنین

11

دل نگیرد یک نفس در سینه تنگم قرار

عالم امکان ندارد خانه بیزاری چنین

12

دامن صحرا چراغان شد ز نقش پای من

وادی مجنون ندارد گرم رفتاری چنین

13

کرد دلسرد از دو عالم داغ عشق او مرا

بهتر از صد گنج قارون است دیناری چنین

14

دار و گیر عقل بر من زندگی را تلخ ساخت

بدترست از لشکر بیگانه سرداری چنین

15

عشق بر من دردمندی را گوارا کرده است

چون شود به، هر که را باشد پرستاری چنین؟

16

تا گشودم چشم، رفت از کف دل آزاده ام

کی به همره باز می ماند سبکباری چنین؟

17

نور از آیینه می بارد سکندر را به خاک

از حیات جاودان کم نیست آثاری چنین

18

سایه طول امل آزادگان را می گزد

وای بر آن کس که دارد در بغل ماری چنین

19

از سر پر شور من کان ملاحت شد زمین

توشه ای بر دار بیدرد از نمکزاری چنین

20

روزگاری بود برگ گفتگو صائب نداشت

از نسیمی بر رخش بشکفت گلزاری چنین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین

می نهد در چین ز غیرت ناف و آهو بر زمین

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6181

اگلی نظم

می از خود آورد بیرون ایاغ لاله رخساران

ازان پیوسته تر باشد دماغ لاله رخساران

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6183

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور