صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 24

غزل شمارهٔ 24

شاعر: سعدی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

قافیہ: انند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: غزل

صداکاران: فاطمه زندی، عندلیب
Toggle stanza 1
11
بیفکن خیمه تا محمل برانند
که همراهان این عالم روانند
22
زن و فرزند و خویش و یار و پیوند
برادرخواندگانِ کاروانند
33
نباید بستن اندر صحبتی دل
که بی ایشان بمانی یا بمانند
44
نه اول خاک بوده‌ست آدمیزاد
به آخر چون بیندیشی همانند
55
پس آن بهتر که اول وآخر خویش
بیندیشند و قدر خود بدانند
66
زمین چندی بخورد از خلق و چندی
هنوز از کبر سر بر آسمانند
77
یکی بر تربتی فریاد می‌خواند
که اینان پادشاهان جهانند
88
بگفتم تخته‌ای بر کن ز گوری
ببین تا پادشه یا پاسبانند
99
بگفتا تخته بر کندن چه حاجت
که می‌دانم که مشتی استخوانند
1010
نصیحت داروی تلخ است و باید
که با جُلّاب در حلقت چکانند
1111
چنین سَقمونیای شکرآلود
ز داروخانهٔ سعدی ستانند
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نَه هَرْچِه جانِوَرَنْد، آدَمیَّتی دارَنْد

بَس آدَمی که دَر این مُلْک، نَقْشِ دیوارَنْد

سعدی»مواعظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 23

اگلی نظم

اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود

شفاعت همه پیغمبران ندارد سود

سعدی»مواعظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 25

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

لبت را جان توان خواندن، ولیکن

نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 541

بر این اَلحان داوودی عجب نیست

که مرغان در هوا حیران بمانند

سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»خبیثات»شمارهٔ 22

بدین الحان داودی عجب نیست

که مرغان هوا حیران بمانند

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 93

یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد.

استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست؟

سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 3

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00