سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 1شمارهٔ 1شاعر: سعدیآغازاختتامآغازاختتامنقل کریںشخصی از فقیهی سؤال کرد که مرا آفتابهای هست شکسته، چون از ریدن فارغ میشوم آفتابه تهی میگردد. گفت: اول استنجا کن بعد از آن قضای حاجت.◆اگلی / پچھلی نظماگلی نظمگفت: «هر کس امشب دو رکعت نماز بگذارد، او را حوری دهند که بالای او از مشرق به مغرب باشد». کسی گفت: «من این نماز نکنم و این حوری را نمیخواهم». گفتند: «چرا؟» گفت: «زیرا که اگر سرش در کنار من باشد و در شیراز و بغدادش گایند مرا چه خبر بُوَد؟»سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 2ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمگفت: «هر کس امشب دو رکعت نماز بگذارد، او را حوری دهند که بالای او از مشرق به مغرب باشد». کسی گفت: «من این نماز نکنم و این حوری را نمیخواهم». گفتند: «چرا؟» گفت: «زیرا که اگر سرش در کنار من باشد و در شیراز و بغدادش گایند مرا چه خبر بُوَد؟»سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 2