سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 3شمارهٔ 3شاعر: سعدیآغازاختتامآغازاختتامنقل کریںشخصی با شیر جنگ میکرد، شیر نعره میزد و تیز میداد و دم میجنبانید. پرسیدند: چرا نعره میزنی؟ گفت: تا آدمی بترسد. گفتند: چرا تیز میدهی؟ گفت: من میترسم. گفتند: دنباله چرا میجنبانی؟ گفت: میانجی میطلبم.◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمگفت: «هر کس امشب دو رکعت نماز بگذارد، او را حوری دهند که بالای او از مشرق به مغرب باشد». کسی گفت: «من این نماز نکنم و این حوری را نمیخواهم». گفتند: «چرا؟» گفت: «زیرا که اگر سرش در کنار من باشد و در شیراز و بغدادش گایند مرا چه خبر بُوَد؟»سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 2اگلی نظممسخرهای را طفلی به وجود آمد؛ به دکان عصّاری رفت تا روغن و شیره بخرد. عصّار زر بِستَد و بول در ظرفش کرد و بداد. مسخره را چون طفل به خانه رفت و آنچنان دید، هیچ نگفت. بعد از مدتی عصّار را دید که از دردِ دندان مینالد. برفت و پارهای نجاستِ خشک در کاغذپارهای کرد و به وی داد. چون به دندان ریخت پرسید که این چه بود؟ گفت : خَرهٔ آن روغن است که در آن روز به من دادی.سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 4ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمگفت: «هر کس امشب دو رکعت نماز بگذارد، او را حوری دهند که بالای او از مشرق به مغرب باشد». کسی گفت: «من این نماز نکنم و این حوری را نمیخواهم». گفتند: «چرا؟» گفت: «زیرا که اگر سرش در کنار من باشد و در شیراز و بغدادش گایند مرا چه خبر بُوَد؟»سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 2
اگلی نظممسخرهای را طفلی به وجود آمد؛ به دکان عصّاری رفت تا روغن و شیره بخرد. عصّار زر بِستَد و بول در ظرفش کرد و بداد. مسخره را چون طفل به خانه رفت و آنچنان دید، هیچ نگفت. بعد از مدتی عصّار را دید که از دردِ دندان مینالد. برفت و پارهای نجاستِ خشک در کاغذپارهای کرد و به وی داد. چون به دندان ریخت پرسید که این چه بود؟ گفت : خَرهٔ آن روغن است که در آن روز به من دادی.سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 4