صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 9

حکایت شمارهٔ 9

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیّتِ آن طرف به جملگی مطیعِ فرمان گشتند؛ ملک نفسی سرد بر آورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثانِ مملکت.
بدین امید به سر شد، دریغ، عمرِ عزیز
که آنچه در دلم است از دَرَم فراز آید
امیدِ بسته بر آمد ولی چه فایده زانک
امید نیست که عمرِ گذشته باز آید
کوسِ رحلت بکوفت دستِ اجل
ای دو چشمم وداعِ سر بکنید
ای کفِ دست و ساعد و بازو
همهْ تودیعِ یکدگر بکنید
بر منِ اوفتاده دشمن‌کام
آخَر ای دوستان گذر بکنید
روزگارم بشد به نادانی
من نکردم، شما حذر بکنید
◆

An Arab king was sick in his state of decrepitude so that all hopes of life were cut off. A trooper entered the gate with the good news that a certain fort had been conquered by the good luck of the king, that the enemies had been captured and that the whole population of the district had been reduced to obedience. The king heaved a deep sigh and replied: ‘This message is not for me but for my enemies, namely the heirs of the kingdom.’

I spent my precious life in hopes, alas! That every desire of my heart will be fulfilled. My wishes were realized, but to what profit? Since There is no hope that my past life will return. The hand of fate has struck the drum of departure. O my two eyes, bid farewell to the head. O palm, forearm, and arm of my hand, All take leave from each other. Death, the foe of my desires, has fallen on me For the last time, O friends. Pass near me. My life has elapsed in ignorance. I have done nothing, be on your guard.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بی‌کران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش، آهنگِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفته‌اند:

از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 8

اگلی نظم

بر بالینِ تربتِ یحیی، پیغامبر -عَلَیْهِ‌ السّلامُ- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوکِ عرب که به بی‌انصافی منسوب بود، اتّفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.

درویش و غنی بندهٔ این خاک درند

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 10

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به کوی لاله‌رخان هر که عشق‌باز آید

امید نیست که دیگر به عقل بازآید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 284

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00