صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 8

حکایت شمارهٔ 8

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

Hormuzd, being asked what fault the veziers of his father had committed that he imprisoned them, replied: ‘I discovered no fault. I saw that boundless awe of me had taken root in their hearts but that they had no full confidence in my promises, wherefore I apprehended that they, fearing calamities would befall them, might attempt my life and I acted according to the maxim of sages who have said:

‘Dread him who dreads thee, O sage, Although thou couldst cope with a hundred like him. Seest thou not when the cat becomes desperate How he plucks out with his claws the eyes of a tiger? The viper stings the shepherd’s foot Because it fears he will strike his head with a stone.’

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیشِ مَلِک از او مُنَغَّص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی، من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایتِ لطف و کرم باشد.

بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویَش گرفتند و پیشِ کشتی آوردند. به دو دست در سُکّانِ کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد؛ پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اوّل محنتِ غرقه شدن ناچشیده بود و قدرِ سلامتِ کشتی نمی‌دانست. همچنین قدرِ عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 7

اگلی نظم

یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیّتِ آن طرف به جملگی مطیعِ فرمان گشتند؛ ملک نفسی سرد بر آورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثانِ مملکت.

بدین امید به سر شد، دریغ، عمرِ عزیز

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 9

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

می لعل پیش آر و پیش من آی

به یک دست جام و به یک دست چنگ

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 79

فگندند بر لاد پر نیخ سنگ

نکردند در کار موبد درنگ

رودکی»مثنوی‌ها»ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب»پاره 23

بگردان شراب ای صنم بی‌درنگ

که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1330

دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

شنیدم که مردانِ راهِ خدای

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 4

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00