صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 26

حکایت شمارهٔ 26

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

It is narrated that a tyrant who purchased wood from dervishes forcibly gave it away to rich — people gratuitously. A pious man passing near said:

‘Thou art a snake, stingest whom thou beholdest, Or an owl; wherever thou sittest thou destroyest.

Although thy oppression may pass among us It cannot pass with the Lord who knows all secrets.

Oppress not the denizens of the earth That their supplications may not pass to heaven.’

The tyrant, being displeased with these words, got angry and took no notice of him until one night, when fire from the kitchen fell into the store of his wood and burnt all he possessed-transferring him from his soft bed to a hot mound of ashes-the same pious man happened again to pass and to hear him saying to his friends: ‘I do not know whence this fire has fallen into my house.’ replied: ‘From the smoke of the hearts of dervishes.’

Beware of the smoke of internal wounds Because at last an internal wound will break out. Forbear to uproot one heart as long as thou canst Because one sigh may uproot a world.

Upon the diadem of Kaikhosru the following piece was inscribed:

For how many years and long lives Will the people walk over my head on the ground? As from hand to hand the kingdom came to us So it will also go to other hands.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همی‌گفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغول‌اند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن.

صاحب‌دلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به درگاهِ خداوند، تَعالیٰ، همین مثال دارد.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 25

اگلی نظم

یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن سرآمده بود، سی‌صد و شصت بندِ فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کُشتی گرفتی. مگر گوشهٔ خاطرش با جمالِ یکی از شاگردان میلی داشت. سی‌صد و پنجاه و نُه بندش در‌آموخت مگر یک بند که در تعلیمِ آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فی‌الجمله پسر در قوّت و صنعت سر آمد و کسی را در زمانِ او با او امکانِ مقاومت نبود تا به حدّی که پیشِ مَلِکِ آن روزگار گفته بود: استاد را فضیلتی که بر من است از رویِ بزرگیست و حقِّ تربیت؛ وگرنه به قوّت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم. مَلِک را این سخن دُشْخوار آمد. فرمود تا مُصارعت کنند.

مقامی مُتَّسِع ترتیب کردند و ارکانِ دولت و اعیانِ حضرت و زورآورانِ رویِ زمین حاضر شدند. پسر چون پیلِ مست اندر‌آمد به صَدمَتی که اگر کوهِ رویین بودی از جای بر‌کندی. استاد دانست که جوان به قوّت از او برتر است؛ بدان بندِ غریب که از وی نهان داشته بود، با او در‌آویخت. پسر دفعِ آن ندانست، به هم بر‌آمد. استاد به دو دست از زمینش بالایِ سَر برد و فرو‌کوفت. غریو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورندهٔ خویش دعویِ مقاومت کردی و به سر نبردی. گفت: ای پادشاهِ روی زمین! به زورآوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علمِ کُشتی دقیقه‌ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی‌ داشت. امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایتِ شمارهٔ 27

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای دوست حقیقت شنو از من سخنی

با بادهٔ لعل باش و با سیم تنی

خیام»رباعیات»رباعی شمارهٔ 162

ای دوست! حقیقت شنو از من سخنی

با بادۀ لعل کوش، با سیمْ تنی

خیام»رباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلی»رباعیات محتمل»شمارهٔ 49

امشب منم و یکی حریف چو منی

بر ساخته مجلسی برسم چمنی

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1684

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی

عشقت بشنید از من به این ممتحنی

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1820

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی

گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1936

هر روز یکی شور بر این جمع، زَنی

بنیادِ هزار عاقبت را بِکَنی

رومی»دیوان شمس»رباعیات»رباعی شمارهٔ 1981

یک روز نباشد که تو با کبر و منی

صد تیغ جفا بر من مسکین نزنی

سنایی»دیوان اشعار»رباعیات»رباعی شمارهٔ 411

ای صبح! چو دیدی بر من سیم تنی

بر عشرت ما خنده زدی بی دهنی

عطار»مختارنامه»باب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح دارد»شمارهٔ 22

چشم من دلخسته به هر انجمنی

چون خویشتنی ندید بیخویشتنی

عطار»مختارنامه»باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم»شمارهٔ 7

گر برخیزد ز پیش چشم تو منی

بینی تو که بر محض فنا مفتتنی

عطار»مختارنامه»باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد»شمارهٔ 76

مزید تلاش کریں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00