سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 13حکایت شمارهٔ 13شاعر: سعدیانگریزی ترجمہ: ریہاتسیکصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتاممکمل انگریزی ترجمہ دستیاب ہےیہ ترجمہ شعر بہ شعر نہیں، مکمل متن کے بعد دکھایا گیا ہے۔ترجمہ دیکھیںنقل کریںهندویی نفطاندازی همی آموخت. حکیمی گفت تو را که خانه نیین است، بازی نه این است.نقل کریںتا ندانی که سخن عین صواب است مگویوآنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگویAn Indian who was learning how to throw naphtha was thus reproved by a sage: ‘This is not a play for thee whose house is made of reeds.’Speak not unless thou knowest it is perfectly proper And ask not what thou knowest will not elicit a good reply.◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمسالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.کجاوهنشینی را شنیدم که با عدیل خود میگفت: یاللعجب! پیادهٔ عاج چو عرصه شطرنج به سر میبرد فرزین میشود، یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 12اگلی نظممردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.ندهد هوشمند روشنرایسعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 14آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیحمیدرضا محمدیابوالفضل حسن زادهمحمدهادی نبویآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمسالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.کجاوهنشینی را شنیدم که با عدیل خود میگفت: یاللعجب! پیادهٔ عاج چو عرصه شطرنج به سر میبرد فرزین میشود، یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 12
اگلی نظممردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.ندهد هوشمند روشنرایسعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 14