صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب پنجم در عشق و جوانی
  4. »حکایت شمارهٔ 7

حکایت شمارهٔ 7

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
یکی، دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟
گفت: مشتاقی به که ملولی.
دیر آمدى، اى نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
معشوقه که دیر دیر بینند
آخر، کم از آن که سیر بینند؟
شاهد که با رفیقان آید، به جفا کردن آمده است؛ به حکمِ آن که از غیرت و مُضادّت خالی نباشد.
اِذٰا جِئتَنی فی رُفْقَةٍ لِتَزُورَنی
وَ اِنْ جِئْتَ فی صُلْحٍ فَأَنتَ مُحارِبُ
به یک نفس که برآمیخت یار با اَغیار
بسی نماند که غیرت وجودِ من بکشد
به خنده گفت که من شمعِ جمعم ای سعدی
مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکُشد؟
◆

One who had for a considerable time not seen his friend asked him where he had been and said he had been longing. He replied: ‘To be longing is better than to be satisfied.’

Thou hast come late, O intoxicated idol, We shall not soon let go thy skirt from the hand. He who sees his sweetheart at long intervals Is after all better off than if he sees too much of her.

When thou comest with friends to visit me Although thou comest in peace thou art attacking.

If my sweetheart associates one moment with strangers It wants but little and I die of jealousy. She said smiling: ‘I am the lamp of the assembly, O Sa’di, What is it to me if a moth kills itself?’

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.

سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ

سعدی»گلستان»باب پنجم در عشق و جوانی»حکایت شمارهٔ 6

اگلی نظم

یاد دارم در ایّامِ پیشین که من و دوستی، چون دو بادام‌مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتّفاقِ مَغِیْب افتاد.

پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که: در این مدّت قاصدی نفرستادی.

سعدی»گلستان»باب پنجم در عشق و جوانی»حکایت شمارهٔ 8

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

روح القدس آن سروش فرخ

بر قبهٔ طارم زبرجد

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 10

سلطان باید که خیر درویش

خواهد، نه مراد خاطر خویش

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 35

شیطان با مخلصان برنمی‌آید و سلطان با مفلسان.

وامش مده آن که بی نماز است

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 62

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00