صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب سوم در فضیلت قناعت
  4. »حکایتِ شمارهٔ 11

حکایتِ شمارهٔ 11

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
درویشی را ضَرورتی پیش آمد.
کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بی‌قیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد.
گفت: من او را ندانم.
گفت: مَنَت رهبری کنم.
دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص در‌آورد.
یکی را دید لب فرو‌هشته و تند نشسته.
برگشت و سخن نگفت.
کسی گفتش: چه کردی؟
گفت: عطایِ او را به لِقایِ او بخشیدم.
مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُش‌روی
که از خوی بدش فرسوده گردی
اگر گویی غمِ دل، با کسی گوی
که از رویَش به نقدْ آسوده گردی
◆

A dervish wanted something and a man told him that a certain individual possessed untold wealth who, if he were made aware of his want, would not consider it proper to fail in supplying it forthwith. The dervish answering that he had no acquaintance with him, the man proposed to show him the house and when the dervish entered he caught sight of a person with hanging lips and sitting morosely. He returned immediately and being asked what he had done replied: ‘I excused him from making me a present when I saw his face.’

Carry not thy necessity to a sour-faced fellow Because his ill-humour will crush thy hopes. If thou confidest thy heart’s grief, tell it to one Whose face will comfort thee like ready cash.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی از علما خورندهٔ بسیار داشت و کَفافِ اندک. یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت. روی از توقّعِ او در هم کشید و تعرّضِ سؤال از اهلِ ادب در نظرش قبیح آمد.

ز بخت، روی‌تُرُش‌کرده، پیشِ یارِ عزیز

سعدی»گلستان»باب سوم در فضیلت قناعت»حکایتِ شمارهٔ 10

اگلی نظم

خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.

نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور

سعدی»گلستان»باب سوم در فضیلت قناعت»حکایتِ شمارهٔ 12

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00