صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 18

حکایت شمارهٔ 18

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

A royal prince, having inherited abundant treasures from his father, opened the hand of liberality and satisfied his impulse of generosity by lavishing without stint benefits upon the army and the population.

A tray of lignum aloes will emit no odour. Place it on fire, it will smell like ambergris. If thou wishest to be accounted great, be liberal Because grain will not grow unless it be sown.

One of his courtiers began heedlessly to admonish him, saying: ‘Former kings have by their exertions accumulated this wealth and deposited it for a useful purpose. Cease this movement because calamities may arise in front and enemies in the rear. It is not meet for thee to be helpless at a time of necessity.’

If thou distributest a treasure to the multitude Each householder will receive a grain of rice. Why takest thou not from each a barley-corn of silver That thou mayest accumulate every day a treasure?

The royal prince turned away his face at these words and said: ‘God the most high has made me the possessor of this country, to enjoy and to bestow, not to guard and to retain.’

Qarun, who possessed forty treasure houses, perished. Nushirvan has not died because he obtained a good reputation.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند، ظاهرِ ایشان به صَلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حقِّ این طایفه حُسنِ ظنّی بلیغ؛ و اِدراری معیّن کرده؛ تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسبِ حالِ درویشان. ظنِّ آن شخصْ فاسد شد و بازارِ اینان کاسِد. خواستم تا به طریقی کَفافِ یاران مُستَخلَص کنم. آهنگِ خدمتش کردم. دربانم رها نکرد و جَفا کرد؛ و معذورش داشتم که لطیفان گفته‌اند:

دَرِ میر و وزیر و سلطان را

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 17

اگلی نظم

آورده‌اند که نوشین‌روانِ عادل را در شکارگاهی صَید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خَلَل آید؟ گفت: بنیادِ ظلم در جهان اوّل اندکی بوده‌است هر که آمد بر او مَزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

اگر ز باغِ رعیّت مَلِک خورد سیبی

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 19

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرد تاوان از که جوید

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 382

یکی از پسرانِ هارون‌الرَّشید پیش پدر آمد خشم‌آلود که فلان سرهنگ‌زاده مرا دشنامِ مادر داد.

هارون ارکان دولت را گفت: جَزایِ چنین کس چه باشد؟

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 34

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00