شاعر: سعدی
زمین
به نمو سری ندارد گل باغ کبریایی
ندمیدهای به رنگی که بگویمت کجایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2801
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2837
بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2839
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2840
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2853
برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2854
صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2856
پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی
که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 290
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 295