سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 91غزل شمارهٔ 91شاعر: سعدیوزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیہ: وستہم وزن و قافیہ نظمیں: 3صنف: غزلصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںسفر دراز نباشد به پای طالب دوستکه زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست22نقل کریںشرابخوردهٔ معنی چو در سماع آیدچه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست33نقل کریںهر آن که با رخ منظور ما نظر داردبه ترک خویش بگوید که خصم عربدهجوست44نقل کریںحقیر تا نشماری تو آب چشم فقیرکه قطره قطرهٔ باران چو با هم آمد جوست55نقل کریںنمیرود که کمندش همیبَرَد مشتاقچه جای پند نصیحتکنانِ بیهدهگوست66نقل کریںچو در میانهٔ خاک اوفتادهای بینیاز آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست77نقل کریںچرا و چون نرسد بندگان مخلص رارواست گر همه بد میکنی بکن که نکوست88نقل کریںکدام سرو سهی راست با وجود تو قدرکدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست99نقل کریںبسی بگفت خداوند عقل و نشنیدمکه دل به غمزهٔ خوبان مده که سنگ و سبوست1010نقل کریںهزار دشمن اگر بر سرند سعدی رابه دوستی که نگوید به جز حکایت دوست1111نقل کریںبه آب دیدهٔ خونین نبشته قصهٔ عشقنظر به صفحهٔ اوّل مکن که توبرتوست◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمسرمست درآمد از درم دوستلب خندهزنان چو غنچه در پوستسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 90اگلی نظمکس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوستخود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوستسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 92◆زمینہم وزن و قافیہ نظمیںتو را ز دوست بگویم حکایت بی پوستهمه ازوست و گر نیک بنگری همه اوستجامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 88سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوستکه هر چه بر سرِ ما میرود ارادتِ اوستحافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 58بِتا هلاک شود دوست در محبت دوستکه زندگانی او در هلاک بودن اوستسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 89◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیمریم فقیهی کیامحمدرضا مومن نژادمحسن لیلهکوهیسهیل قاسمینازنین بازیانپری ساتکنی عندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریسعیده تهرانینسبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمکس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوستخود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوستسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 92
تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوستهمه ازوست و گر نیک بنگری همه اوستجامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 88