سعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 24 - حکایت پروانه و صدق محبت اوبخش 24 - حکایت پروانه و صدق محبت اوشاعر: سعدیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںکسی گفت پروانه را کای حقیربرو دوستی در خور خویش گیر22نقل کریںرهی رو که بینی طریق رجاتو و مهر شمع از کجا تا کجا؟33نقل کریںسمندر نهای گرد آتش مگردکه مردانگی باید آنگه نبرد44نقل کریںز خورشید پنهان شود موش کورکه جهل است با آهنین پنجه زور55نقل کریںکسی را که دانی که خصم تو اوستنه از عقل باشد گرفتن به دوست66نقل کریںتو را کس نگوید نکو میکنیکه جان در سر کار او میکنی77نقل کریںگدایی که از پادشه خواست دختقفا خورد و سودای بیهوده پخت88نقل کریںکجا در حساب آرد او چون تو دوستکه روی ملوک و سلاطین در اوست؟99نقل کریںمپندار کاو در چنان مجلسیمدارا کند با چو تو مفلسی1010نقل کریںوگر با همه خلق نرمی کندتو بیچارهای با تو گرمی کند1111نقل کریںنگه کن که پروانهٔ سوزناکچه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟1212نقل کریںمرا چون خلیل آتشی در دل استکه پنداری این شعله بر من گل است1313نقل کریںنه دل دامن دلستان میکشدکه مهرش گریبان جان میکشد1414نقل کریںنه خود را بر آتش به خود میزنمکه زنجیر شوق است در گردنم1515نقل کریںمرا همچنان دور بودم که سوختنه این دم که آتش به من در فروخت1616نقل کریںنه آن میکند یار در شاهدیکه با او توان گفتن از زاهدی1717نقل کریںکه عیبم کند بر تولای دوست؟که من راضیم کشته در پای دوست1818نقل کریںمرا بر تلف حرص دانی چراست؟چو او هست اگر من نباشم رواست1919نقل کریںبسوزم که یار پسندیده اوستکه در وی سرایت کند سوز دوست2020نقل کریںمرا چند گویی که در خورد خویشحریفی به دست آر همدرد خویش2121نقل کریںبدان ماند اندرز شوریده حالکه گویی به کژدم گزیده منال2222نقل کریںکسی را نصیحت مگو ای شگفتکه دانی که در وی نخواهد گرفت2323نقل کریںز کف رفته بیچارهای را لگامنگویند کآهسته ران ای غلام2424نقل کریںچه نغز آمد این نکته در سندبادکه عشق آتش است ای پسر پند، باد2525نقل کریںبه باد آتش تیز برتر شودپلنگ از زدن کینه ور تر شود2626نقل کریںچو نیکت بدیدم بدی میکنیکه رویم فرا چون خودی میکنی2727نقل کریںز خود بهتری جوی و فرصت شمارکه با چون خودی گم کنی روزگار2828نقل کریںپی چون خودی خودپرستان روندبه کوی خطرناک مستان روند2929نقل کریںمن اول که این کار سر داشتمدل از سر به یک بار برداشتم3030نقل کریںسر انداز در عاشقی صادق استکه بدزهره بر خویشتن عاشق است3131نقل کریںاجل ناگهی در کمینم کشدهمان به که آن نازنینم کشد3232نقل کریںچو بی شک نبشتهست بر سر هلاکبه دست دلارام خوشتر هلاک3333نقل کریںنه روزی به بیچارگی جان دهی؟همان به که در پای جانان دهی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمشکر لب جوانی نی آموختیکه دلها در آتش چو نی سوختیسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 23 - حکایتاگلی نظمشبی یاد دارم که چشمم نخفتشنیدم که پروانه با شمع گفتسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 25 - مخاطبه شمع و پروانه◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبحمیدرضا محمدیامیر اثنی عشریآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمشکر لب جوانی نی آموختیکه دلها در آتش چو نی سوختیسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 23 - حکایت
اگلی نظمشبی یاد دارم که چشمم نخفتشنیدم که پروانه با شمع گفتسعدی»بوستان»باب سوم در عشق و مستی و شور»بخش 25 - مخاطبه شمع و پروانه