صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »ترجیعات
  4. »بیست و هشتم

بیست و هشتم

شاعر: رومی

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

قافیہ: میکشی

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

ای آنک ما را از زمین بر چرخِ اَخضر می‌کَشی

زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمی‌کشی

22

امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم

امروز رو بالاترم، کامروز خوش‌تر می‌کشی

33

امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو می‌افکنی

ذَاالنّون و ابراهیم را در آب و آذر می‌کشی

44

امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته

تا خود کِرا پیش از همه امروز در بَر می‌کشی

55

ای اصلِ اصلِ دلبری، امروز چیز دیگری

از دل چه خوش دل می‌بری، وز سر چه خوش سر می‌کشی

66

ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی

ای روز، گوهر می‌دهی، وی شب، تو عنبر می‌کشی

77

ای صبحدم، خوش می‌دمی، وی باد، نیکو همدمی

وی مهر، اختر می‌کشی، وی ماه، لشکر می‌کشی

88

ای گل، به بستان می‌روی، وی غنچه پنهان می‌روی

وی سرو از قعر زمین، خوش آب کوثر می‌کشی

99

ای روح، راحِ این تنی، وی شرع، مِفتاح منی

وی عشق، شَنگ و ره زنی، وی عقل ، دفتر می‌کشی

1010

ای باده، دفع غم تویی، بر زخم‌ها مرهم تویی

وی ساقی شیرین لِقا، دریا به ساغر می‌کشی

1111

ای باد، پیکی هر سحر، کز یار می‌آری خبر

خوش ارمغانی‌های آن زلف مُعَنْبَر می‌کشی

1212

ای خاک ره، در دل نهان، داری هزاران گلسِتان

وی آب، بر سر می‌دوی، وز بحر گوهر می‌کشی

1313

ای آتش لَعلین قبا، از عشق داری شَعل‌ها

بگشاده لب چون اژدها، هر چیز را درمی‌کشی

1414

ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می‌کشی

آنجا که جان روید ازو، جان را بدانجا می‌کشی

بند 2
Toggle stanza 2
1515

عیسیِّ جان را از ثَری، فوق ثریا می‌کشی

بی‌ فوق و تحتی هر دَمش تا ربِّ اَعلیٰ می‌کشی

1616

مانند موسی چشم‌ها از چشم پیدا می‌کنی

موسِیِّ دل را هر زمان بر طور سینا می‌کشی

1717

این عقل بی‌آرام را، می‌بر که نیکو می‌بری

وین جان خون‌آشام را می‌کش که زیبا می‌کشی

1818

تو جانِ جانِ ماستی، مغز همه جان‌هاستی

از عین جان برخاستی، ما را سوی ما می‌کشی

1919

ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون

تا صدرِ اِلّا کَشکَشان، لا را به اِلّا می‌کشی

2020

از تست نفس بتکده، چون مسجد اقصی شده

وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می‌کشی

2121

شاهان سفیهان را همه، بسته به زندان می‌کشند

تو از چَه و زندانِشان سوی تماشا می‌کشی

2222

تن را که لاغر می‌کنی، پر مشک و عنبر می‌کنی

مر پشهٔ را پیش کَش، شهپرِّ عَنقا می‌کشی

2323

زاغِ تنِ مردار را، در جیفه رغبت می‌دهی

طوطیِّ جانِ پاک را، مست و شکرخا می‌کشی

2424

نزدیک مریم بی‌سبب، هنگام آن درد و تعب

از شاخِ خشکِ بی‌رطب هر لحظه خرما می‌کشی

2525

یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون

از راه پنهان هر دَمَش ای جان به بالا می‌کشی

2626

یونس به بحرِ بی‌امان، مَحبوسِ بَطنِ ماهیی

او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می‌کشی

2727

در پیش سرمستانِ دل، در مجلسِ پنهانِ دل

خوان ملایک می‌نهی، نُزْل مسیحا می‌کشی

2828

ترجیع دیگر این بود، کامروز چون خوان می‌کشی

فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می‌کشی

بند 3
Toggle stanza 3
2929

درد دل عشاق را، خوش سوی درمان می‌کشی

هر تشنهٔ مشتاق را، تا آب حیوان می‌کشی

3030

خود کی کَشی جز شاه را؟ یا خاطر آگاه را

هرکس که او انسان بود او را تو این سان می‌کشی

3131

سلطانِ سلطانان تویی، احسانِ بی‌پایان تویی

در قحط این آخر زمان، نک خوان احسان می‌کشی

3232

پیشِ دو سه دَلق دَنِی، چندان تواضع می‌کنی

گویی کمینه بندهٔ، خوان پیش سلطان می‌کشی

3333

زنبیلشان پر می‌کنی، پر لعل و پر دُر می‌کنی

چون بحر رحمت، خس کشد؛ زنبیل ایشان می‌کشی

3434

اللهُ یَدْعُو آمده آزادی زندانیان

زندانیان، غمگین شده؛ گویی به زندان می‌کشی

3535

فرعون را احسان تو از نفس، ثُعْبان می‌خرد

گرچه به ظاهر سوی او تهدیدِ ثُعْبان می‌کشی

3636

فرعون را گفته کرم: «بر تخت مُلْکت من بَرَم

تو سر مَکِش تا من کَشم چون تو پریشان می‌کشی»

3737

فرعون گفت: این رابطه از تست و موسی واسطه

مانند موسی کِش مرا، کو را تو پنهان می‌کشی

3838

گفت او «اگر موسی بُدی، چوب اژدهایی کَی شدی؟

ماه از کفش کَی تابِدی؟ تو سر زِ رحمان می کشی

3939

موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نَبُد

چون عاشقی درمانده، بر وی چه دندان می‌کشی؟!

4040

موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نبد

ده سال چوپانیش کرد، چون نام چوپان می‌کشی؟!

4141

ای شمس تبریزی، ز تو این ناطقان جوشان شده

این کف به سر بر می‌رود، چون سر به کیوان می‌کشی

4242

ترجیع دیگر این بود، ای جان که هردم می‌کشی

تو آفتابی ما چو نَم، ما را به بالا می‌کشی

بند 4
Toggle stanza 4
4343

ای آنک ما را می‌کشی، بس بی‌محابا می‌کشی

تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا می‌کشی

4444

زین پیش جان‌ها برفلک بودند هم‌جامِ مَلَک

جان هر دو دستک می‌زند، کو را همان‌جا می‌کشی

4545

زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک

جان هردو دستک می‌زند، کو را همانجا می‌کشی

4646

ای مهر و ماه و روشنی، آرامگاه و ایمنی

ما را بدان جویِ روان، چون مَشک سَقّا می‌کشی

4747

چون دیدم آن سَغْراق نو، دستار و دل کردم گرو

اندیشه را گفتم: «بِدَو؛ چون سوی سودا می‌کشی»

4848

ای عقل هستم می‌کنی، وی عشق مستم می‌کنی

هرچند پستم می‌کنی، تا رَبِّ اعلا می‌کشی

4949

ای عشق می‌کن حُکمِ مُرّ، ما را ز غیر خود بِبُر

ای سیل می‌غری، بِغُر، ما را به دریا می‌کشی

5050

ای عشق می‌کن حکم مر، ما را ز غیر خود ببر

ای لا، مرا بردار کن، زیرا به اِلّا می‌کشی

5151

ای جان، بیا اقرار کن، وی تن، برو انکار کن

اِلّا تو نادر دلکشی، ما را سوی ما می‌کشی

5252

ای سر، تو از وی سر شدی، وی پا، ز وی رهبر شدی

از کِبر چون سر می‌نهی؟ وز کاهلی پا می‌کشی؟!

5353

ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی

از کبر چون سر می‌نهی؟ وز کاهلی پا می‌کشی؟!

5454

ای سر، بِنه سر بر زمین، گر آسمان می‌بایدت

وی پای، کم رو در وَحَل، گر سوی صحرا می‌کشی

5555

ای سر، بنه سر بر زمین، گر آسمان می‌بایدت

وی پای، کم رو در وحل، گر سوی صحرا می‌کشی

5656

ای چشم منگر در بشر، وی گوش، مشنو خیر و شر

وی عقل مغز خر مخور، سوی مسیحا می‌کشی

5757

والله که زیبا می‌کشی، حقا که نیکو می‌کشی

بی‌دست و خنجر می‌کشی، بیچون و بی‌سو می‌کشی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای درد دهنده‌ام دوا ده

تاریک مکن جهان، ضیا ده

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»بیست و هفتم

اگلی نظم

با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی

افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»بیست و نهم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور