رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2519غزل شمارهٔ 2519شاعر: رومیوزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیہ: انستیہم وزن و قافیہ نظمیں: 1صنف: قصیدهصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںغلام پاسبانانم که یارم پاسبانستیبه چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی22نقل کریںغلام باغبانانم که یارم باغبانستیبه تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی33نقل کریںنباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشدکه نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی44نقل کریںاگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمدبسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی55نقل کریںگذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی رانشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی66نقل کریںکلاه پاسبانانه قبای پاسبانانهولیک از های های او دو عالم در امانستی77نقل کریںبه دست دیدبان او یکی آیینهای شش سوکه حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی88نقل کریںچو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهربرآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی99نقل کریںز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدمز هر شش سو برون رفتم که آن ره بینشانستی1010نقل کریںهمه سوها ز بیسو شد نشان از بینشان آمدچو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی1111نقل کریںچو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاریز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی1212نقل کریںچو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستمکه هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی1313نقل کریںاز او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکنازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی1414نقل کریںز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه میآیدچنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی1515نقل کریںلباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن استسخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی1616نقل کریںبه گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدیدرون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی1717نقل کریںزبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بودهزبان هندوی گوید که خود از هندوانستی1818نقل کریںزمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداریکه در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی1919نقل کریںز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش استبه چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی2020نقل کریںبر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زرکه ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی2121نقل کریںچه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پردهچه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی2222نقل کریںمیان بلغم و صفرا و خون و مره و سودانماید روح از تأثیر گویی در میانستی2323نقل کریںز تن تا جان بسی راه است و در تن مینماند جانچنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی2424نقل کریںنه شخص عالم کبری چنین بر کار بیجان استکه چرخ ار بیروانستی بدین سان کی روانستی2525نقل کریںزمین و آسمانها را مدد از عالم عقل استکه عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی2626نقل کریںجهان عقل روشن را مددها از صفات آیدصفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی2727نقل کریںکه این تیر عوارض را که میپرد به هر سوییکمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی2828نقل کریںاگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم استاگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی2929نقل کریںچو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستیچو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی3030نقل کریںچو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشیوگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی3131نقل کریںتو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کلو این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی3232نقل کریںخنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آیدغنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی3333نقل کریںخفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر رهسلام شاه میآرند و جان دامن کشانستی3434نقل کریںخواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیندو یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی3535نقل کریںخواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار استمقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی3636نقل کریںوگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار استکسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی3737نقل کریںچو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازیکه اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی3838نقل کریںگر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر مییابدتجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی3939نقل کریںور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکمدمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی4040نقل کریںهمه اجزا همیگویند هر یک ای همه تو توهمین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی4141نقل کریںدرخت جانها رقصان ز باد این چنین بادهگران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی4242نقل کریںدرای کاروان دل به گوشم بانگ میآردگر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی4343نقل کریںدرافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دموگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی4444نقل کریںسهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نیادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی4545نقل کریںضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی دهندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی4646نقل کریںگواهی ضیا هم او گواهی قمر هم روگواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی4747نقل کریںاگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنوولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی4848نقل کریںچو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانیچو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی4949نقل کریںکتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راستتو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی5050نقل کریںچو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپو تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی5151نقل کریںخداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل استکه اندر شهر تبدیلت زبانها چون سنانستی5252نقل کریںعدم را در وجود آری از این تبدیل افزونترتو نور شمع میسازی که اندر شمعدانستی5353نقل کریںتو بستان نامه از چپم به دست راستم درنهتو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی5454نقل کریںترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خودتو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی5555نقل کریںکمال لطف داند شد کمال نقص را چارهکه قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظماگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستیدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستیرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2518اگلی نظمگر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستیتنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستیرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2520◆زمینہم وزن و قافیہ نظمیںاگر مانند رخسارت گلی در بوستانستیزمین را از کمالیت شرف بر آسمانستیسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 525◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظماگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستیدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستیرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2518
اگلی نظمگر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستیتنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستیرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2520
اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستیزمین را از کمالیت شرف بر آسمانستیسعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 525