رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1847غزل شمارهٔ 1847شاعر: رومیوزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)صنف: قصیدهصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںخرامان میروی در دل، چراغافروز جان و تنزهی چشموچراغ دل، زهی چشمم به تو روشن2نقل کریںزهی دریای پر گوهر، زهی افلاک پر اخترزهی صحرای پر عبهر، زهی بستان پر سوسن3نقل کریںز تو اجسام را چَستی، ز تو ارواح را مستیایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن4نقل کریںچه میگویم من ای دلبر، نظیر تو دو سه ابترچه تشبیهت کنم دیگر؟! چه دارم من؟! چه دانم من؟!5نقل کریںبگو ای چشم حیران را: «چو دیدی لطف جانان راچه خواهی دید خلقان را؟! چه گردی گرد آهرمن؟!6نقل کریںشکار شیر بگذاری شکار خوک برداریزهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن»7نقل کریںمرا باری عنایاتش، خطابات و مراعاتششعاعات و ملاقاتش، یکی طوقی است در گردن8نقل کریںحلاوتهای آن مُفضل قرار و صبر برد از دلکه دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن؟!9نقل کریںبهغیر آن جلال و عزّ که او دیگر نشد هرگزهمه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن10نقل کریںمنم از عشق افروزان، مثال آتش از هیزمز غیر عشق بیگانه، مثال آب با روغن11نقل کریںبسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دلبه هر ساعت همیسازی ز کًّر و فًّر خود گلشن12نقل کریںغلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقانغلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن13نقل کریںوآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردیکه تا چون دانهشان از کَه گزینی اندر این خرمن14نقل کریںهمه صاحبدلان گندم که بامغزند و با لذتهمه جسمانیان چون کَه که بیمغزند در مطحن15نقل کریںدرخت سبز صاحب دل میان باغ دین خنداندرخت خشک بیمعنی چه باشد؟ هیزم گلخن16نقل کریںخیالت میرود در دل چو عیسی بهر جانبخشیچنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن17نقل کریںخیالت را نشانیها زر و گوهرفشانیهاکز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن18نقل کریںدو غَمّاز دگر دارم یکی عشق و دگر مستیحریفان را نمیگویم یکی از دیگری احسن19نقل کریںز تو ای دیده و دینم، هزاران لطف میبینمولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن20نقل کریںز چشم روز میترسم که چشمش سحرها داردز زلف شام میترسم که شب فتنه است و آبستن21نقل کریںمرا گوید: «چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت؟!که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون»22نقل کریںهمه خوف از وجود آید، بر او کم لرز و کم میزنهمه ترس از شکست آید، شکسته شو ببین مأمن23نقل کریںز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدمز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن24نقل کریںسبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدانکشاند شحنهٔ دادش ز هر گوشه به پَرویزن25نقل کریںچو هیزم بیخبر بودی ز عشق آتش به تو درزدبجه چون برق از این آتش، برآ چون دود از این روزن26نقل کریںچه خنجر میکشی این جا؟! تو گردن پیش خنجر نِهکه تا زفتی نگنجی تو درون چشمهٔ سوزن27نقل کریںدر جنّت چو تنگ آمد مثال چشمهٔ سوزناگر خواهی چو پشمی شو لِتَغْزل ذاکَ تغزیلاً28نقل کریںبود کان غَزْل در سوزن نگنجد کاین دمت غَزْل استکه میریسی ز پنبهْٔ تن که بافی حلّه ادکن29نقل کریںلباس حلّهٔ اَدکَن ز غَزْلِ پنبگی نایدمگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن30نقل کریںچو ابریشم شوی آید وریشمتابِ وحی اوتو را گوید: «بریس اکنون» بدم پیغام مُستَحَسن31نقل کریںچه باشد وحی در تازی؟ بهگوشاندر سخن گفتندُهل مینشنود گوشَت به جهد و جِدّ نوبتزن32نقل کریںگران گوشی و آنگه تو به گوشاندر کنی پنبهچنانک گفت: «واستغشوا» بپیچی سر به پیراهن33نقل کریںگرانگوشی، گرانجسمی، گرانجانی نذیر آمدکه میگوید تو را هر یک: «الا یا علج لا تأمن»34نقل کریںسبکگوشی، سبکجسمی، سبکجانی بشیر آمدکه می گوید تو را هر یک: «الا یا لیث لا تحزن»35نقل کریںبهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزندکه بگریزند این خوبان ز شکل بارِد بهمن36نقل کریںبهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش روکه بیآن حسن و بیآن عشق باشد مرد مستهجن37نقل کریںاگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر، روخمش کن سوی این منطق، به نظم و نثر لاتَرکَن38نقل کریںکه برکَنده شوی از فکر، چون در گفت میآییمکَن از فکر دل، خود را، از این گفتِزبان بر کن39نقل کریںقضا خنبک زند گوید که: «مردان عهدها کردندشکستم عهدهاشان را» هلا میکوش ما امکن40نقل کریںستیزه میکنی با خود کز این پس من چنین باشمز استیزه چه بربندی؟ قضا را بنگر ای کودن41نقل کریںنکاحی میکند با دل به هر دم صورت غیبینزاید، گرچه جمع آیند صد عنّین و استرون42نقل کریںصور را دل شده جاذب، چو عنّین شهوتِ کاذبز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن43نقل کریںبیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خونریزیقضا را گو: «که از بالا جهان را در بلا مفکن»◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمحرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتنمی چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتنرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1846اگلی نظمچه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردنچه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردنرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1848آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمحرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتنمی چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتنرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1846
اگلی نظمچه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردنچه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردنرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1848