صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »ترجیعات
  4. »بیست و چهارم

بیست و چهارم

شاعر: رومی

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

امروز به قونیه، می‌خندد صد مه رو

یعنی که ز لارنده، می‌آید شفتالو

22

در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده

صد جان و جهان نو ، در می‌رسد از هر سو

33

کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو

نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو

44

عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟!

هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو

55

بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت

بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو

66

برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم

لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!

77

بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید

چون فاخته می‌گوید هر بلبل جان: « کوکو »

88

گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر

ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو

99

بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد

تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو

1010

با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن

در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو

1111

گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش

نی جیب نسب گیری، نی چادر اغلاغو

1212

شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان

تا روز دهل می‌زد آن شاه برین بارو

1313

گفتم ز فضولی من: « ای شاه خوش روشن

این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو »

1414

گفتا: « بنگر آخر از عشق من فاخر

هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو

1515

بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر

پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو

1616

مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن

تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو

1717

گیرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟

گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو

1818

ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو

تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو

بند 2
Toggle stanza 2
1919

ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت

تا زنده شود قربان، پیش لب خندانت

2020

چون قند و شکر آید پیش تو؟! که می‌باید

بر قند و شکر خندد آن لعل سخن‌دانت

2121

هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد

جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت

2222

ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان

بنگر به تهی‌دستان، هریک شده مهمانت

2323

پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده

جان سیر خورد جانا، از مایدهٔ خوانت

2424

بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم

رازم همه پیدا کرد، آن بادهٔ پنهانت

2525

ای رحمت بی‌پایان وقتست که در احسان

موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت

2626

تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد

تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت

2727

وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه

شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت

2828

ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان

جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت

2929

در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو

تا سجدهٔ شکر آرد، صد ماه خراسانت

3030

ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش

من مجرم تو باشم، گر گیرد دربانت

3131

در باز شود والله، دربان بزند قهقه

بوسد کف پای تو، چو نبیند حیرانت

3232

خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن

هردم رطلی خنده می‌ریزد در جانت

3333

ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر

کز فربهی گردن، بدرید گریبانت

3434

با چهرهٔ چون اطلس، زین اطلس ما را بس

تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت

3535

زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن

مستی کن و باقی را درده به عزیزانت

3636

چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها

با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا

بند 3
Toggle stanza 3
3737

امروز گرو بندم با آن بت شکرخا

من خوشتر می‌خندم، یا آن لب چون حلوا؟

3838

من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟!

او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا

3939

هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش

تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا

4040

شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟

دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا

4141

بر روی زمین ای جان، این سایهٔ عشق آمد

تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!

4242

کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟!

کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!

4343

با مشعلهٔ جانان، در پیش شعاع جان

تاریک بود انجم، بی‌مغز بود جوزا

4444

چون نار نماید آن، خود نور بود آخر

سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا

4545

مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان

کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا

4646

زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده

ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا

4747

ای ساقی روحانی، پیش‌آر می جانی

تو چشمهٔ حیوانی، ما جمله در استسقا

4848

لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان

ساغر هله گردان کن، پر بادهٔ جان‌افزا

4949

آن بادهٔ جان‌افزا، از دل ببرد غم را

چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را

5050

چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان

کز گفتن نام جان، دل می‌برود از جا

5151

گفتم به دل: « از محنت، باز آی یکی ساعت »

گفتا که: « نمی‌آیم، کاین خار به از خرما »

5252

ماهی که هم از اول با حر بیارامد

در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا

5353

گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی

خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما

5454

در محنت عشق او، درجست دوصد راحت

زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین

آتش زند خوبیِ او در جملهٔ خوبان چنین

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»بیست و سوم

اگلی نظم

شب مست یار بودم و در های های او

حیران آن جمال خوش و شیوهای او

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»بیست و پنجم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور