از مه من مست دو صد مشتری
غمزه او سحر دو صد سامری
هر نفسی شعله زند دین از او
سوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمان
وز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همیشد شتاب
در کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگو
شیر خدا حمله کجا میبری
ای تو سلیمان به سپاه و لوا
خاتم تو افسر دیو و پری
جان و روان سخت روان میروی
سوی من کشته دمی ننگری
نعره مستان میت نشنوی
هیچ کسی را به کسی نشمری
تیز همیکرد خیالش نظر
محو شدم در تف آن ناظری
نیست شدم نیست از آن شور نیست
رفت ز من مهتری و کهتری
مفخر تبریز شهم شمس دین
شرح دهد حال من ار منکری
زمین
خانه صاحبنظران میبری
پرده پرهیزکنان میدری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 547
ای دل سرمست، کجا میپری؟
بزم تو کو؟ باده کجا میخوری؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3166
ای که ازین تنگ قفس میپری
رخت به بالای فلک میبری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3172
یا ملک المبعث والمحشر
لیس سوی صدرک من مصدر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3204
فارسی متن کا ماخذ: گنجور