صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر چهارم
  4. »بخش 60 - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر

بخش 60 - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر

Story of the divine with a big turban and the man who carried it off, and how he (the divine) shouted, “Undo it and see what you are taking: then take it (if you wish)!”

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

انگریزی ترجمہ: نکلسن
Toggle stanza 1
1

یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود

در عمامهٔ خویش در پیچیده بود

A certain divine had collected some old rags and wound them in his turban,

2

تا شود زفت و نماید آن عظیم

چون در آید سوی محفل در حطیم

In order that it might become big and look grand when he came into the assembly in the Hatím.

3

ژنده‌ها از جامه‌ها پیراسته

ظاهرا دستار از آن آراسته

He had clipped the rags from (various) garments and outwardly embellished the turban with them.

4

ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت

چون منافق اندرون رسوا و زشت

The exterior of the turban was like a robe of Paradise, (but) it was shameful and ugly within, like the hypocrite.

5

پاره پاره دلق و پنبه و پوستین

در درون آن عمامه بد دفین

Shreds of dalq (dervish-cloak) and cotton and fur were buried inside that turban.

6

روی سوی مدرسه کرده صبوح

تا بدین ناموس یابد او فتوح

He had set his face towards the college at dawn, that by means of this false dignity he might gain (material) blessings.

7

در ره تاریک مردی جامه کن

منتظر استاده بود از بهر فن

A clothes-robber stood waiting on the dark road to practise his craft.

8

در ربود او از سرش دستار را

پس دوان شد تا بسازد کار را

He snatched the turban from his head, and then started to run in order that he might settle the business.

9

پس فقیهش بانگ برزد کای پسر

باز کن دستار را آنگه ببر

Thereupon the divine shouted at him, saying, “O son, undo the turban (first), then take it (away with you).

10

این چنین که چار پره می‌پری

باز کن آن هدیه را که می‌بری

Even as you are flying with four wings (very rapidly), (with the same speed) undo the gift which you are taking away.

11

باز کن آن را به دست خود بمال

آنگهان خواهی ببر کردم حلال

Undo it and rub (feel) with your hand, then take it if you like: I sanction (that).”

12

چونک بازش کرد آنک می‌گریخت

صد هزاران ژنده اندر ره بریخت

When he who was fleeing undid it, a hundred thousand rags dropped on the road.

13

زان عمامهٔ زفت نابایست او

ماند یک گز کهنه‌ای در دست او

Of that big improper turban of his there remained in his (the robber's) hand (only) an ell of old cloth.

14

بر زمین زد خرقه را کای بی‌عیار

زین دغل ما را بر آوردی ز کار

He dashed the rag on the ground, saying, “O worthless man, by this fraud you have put me out of business (deprived me of profit).”

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

قصه کوته کن برای آن غلام

که سوی شه بر نوشتست او پیام

رومی»مثنوی معنوی»دفتر چهارم»بخش 59 - نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه

اگلی نظم

گفت بنمودم دغل لیکن ترا

از نصیحت باز گفتم ماجرا

رومی»مثنوی معنوی»دفتر چهارم»بخش 61 - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور