صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر پنجم
  4. »بخش 172 - بیان آنک نَحْنُ قَسَمْنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود

بخش 172 - بیان آنک نَحْنُ قَسَمْنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود

Explaining that the words “We have apportioned” mean that He (God) bestows on one the lust and (physical) strength of asses and on another the intelligence and (spiritual) strength of the prophets and the angels. “To turn the head away from sensual desire is (a mark of) nobility; to abandon sensual desire is (a mark of) the (spiritual) strength that belongs to prophethood.” “The seeds that are not sown in lust—their fruit only appears at the Resurrection.”

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

انگریزی ترجمہ: نکلسن
Toggle stanza 1
1

گر بُدش سستیِ نریِ خران

بود او را مردی پیغامبران

If he (the Caliph) was deficient in the masculinity of asses, (yet) he possessed the manliness of the prophets.

2

ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری

هست مردی و رگ پیغامبری

It is (true) manliness and the nature of prophethood to abandon anger and lust and greed.

3

نری خر گو مباش اندر رگش

حق همی خواند الغ بگلربگش

Let the masculinity of the ass be lacking in his nature, (what of that?): God calls him the great Beylerbey.

4

مرده‌ای باشم به من حق بنگرد

به از آن زنده که باشد دور و رد

(If) I be a dead man and (if) God look on me (with favour), (my case is) better than (that of) the living man who is far (from God) and rejected (by Him).

5

مغز مردی این شناس و پوست آن

آن برد دوزخ برد این در جنان

Recognise this (abandonment of sensuality) to be the kernel of manliness, and that (indulgence in sensuality) to be the husk: the latter leads to Hell, the former to Paradise.

6

حفت الجنه مکاره را رسید

حفت النار از هوا آمد پدید

(The Tradition) “Paradise is encompassed with things disliked” has come (down to us); “Hell-fire is encompassed with sensual desire” has been declared.

7

ای ایاز شیر نر دیوکش

مردی خر کم فزون مردی هش

“O Ayáz, fierce demon-killing lion, (thou in whom) the manliness of the ass is inferior (subjugated), the manliness of Reason superior (predominant),

8

آنچ چندین صدر ادراکش نکرد

لعب کودک بود پیشت اینت مرد

That which so many eminent persons did not apprehend was to thee child's play: lo, here is the (true) man!

9

ای به دیده لذت امر مرا

جان سپرده بهر امرم در وفا

O thou who hast felt the delight of (obeying) my command and hast loyally devoted thy life for the sake of my command,

10

داستان ذوق امر و چاشنیش

بشنو اکنون در بیان معنویش

Now hearken to the tale of the savour and relish of (obeying) the (Divine) command (as related) in the (following) spiritual exposition thereof.”

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شاه با خود آمد استغفار کرد

یاد جرم و زلت و اصرار کرد

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 171 - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد

اگلی نظم

شاه روزی جانب دیوان شتافت

جمله ارکان را در آن دیوان بیافت

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 173 - دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور