صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر پنجم
  4. »بخش 159 - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت

بخش 159 - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت

How a father enjoined his daughter to take care lest she should become with child by her husband.

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

انگریزی ترجمہ: نکلسن
Toggle stanza 1
11

خواجه‌ای بودست او را دختری

زهره‌خدی مه‌رخی سیمین‌بری

There was a Khwája who had a daughter with cheeks like (those of) Venus, a face like the moon, and a breast (white) as silver.

22

گشت بالغ داد دختر را به شو

شو نبود اندر کفائت کفو او

(When) she reached maturity, he gave his daughter to a husband: as regards social rank the husband was not a (good) match for her.

33

خربزه چون در رسد شد آبناک

گر بنشکافی تلف گردد هلاک

When a melon is ripe it becomes watery and goes to waste and ruin unless you slice it.

44

چون ضرورت بود دختر را بداد

او بناکفوی ز تخویف فساد

Since it was (a case of) necessity, he gave his daughter to one who was not (socially) her match, in fear of the evil (that might ensue).

55

گفت دختر را کزین داماد نو

خویشتن پرهیز کن حامل مشو

He said to his daughter, “Guard thyself from this new bridegroom, do not become with child;

66

کز ضرورت بود عقد این گدا

این غریب‌اشمار را نبود وفا

For thy marriage to this beggar was (dictated) by necessity; there is no constancy in this vagabond fellow.

77

ناگهان بجهَد کند ترک همه

بر تو طفل او بماند مظلمه

Of a sudden he will jump off and leave all behind: his child will remain on thy hands as a wrong (for which there is no redress).”

88

گفت دختر کای پدر خدمت کنم

هست پندت دل‌پذیر و مغتنم

The daughter replied, “O father, I will do service (to thee): thy counsel is acceptable and prized.”

99

هر دو روزی هر سه روزی آن پدر

دختر خود را بفرمودی حذر

Every two or three days the father would enjoin his daughter to take precautions;

1010

حامله شد ناگهان دختر ازو

چون بود هر دو جوان خاتون و شو

(Nevertheless) she suddenly became with child by him (her husband): how should it be (otherwise when) both the wife and the husband are young?.

1111

از پدر او را خفی می‌داشتش

پنج ماهه گشت کودک یا که شش

She kept it (the child) hidden from her father, (till) the child was five or six months old.

1212

گشت پیدا گفت بابا چیست این

من نگفتم که ازو دوری گزین

(Then) the discovery was made. “What is this?” asked her father; “did not I tell thee to adopt (the practice of) withdrawal from him?

1313

این وصیتهای من خود باد بود

که نکردت پند و وعظم هیچ سود

These injunctions of mine were (mere) wind, forsooth! My counsel and exhortations have been of no use to thee.”

1414

گفت بابا چون کنم پرهیز من

آتش و پنبه‌ست بی‌شک مرد و زن

“Father,” said she, “how should I guard myself? Man and wife, beyond doubt, are (as) fire and cotton.

1515

پنبه را پرهیز از آتش کجاست

یا در آتش کی حفاظست و تقاست

What means has the cotton of guarding itself from the fire, or when is there (any) carefulness and caution in the fire?”

1616

گفت من گفتم که سوی او مرو

تو پذیرای منی او مشو

He replied, “I said, ‘noli te viro admovere, noli semen ejus recipere.

1717

در زمان حال و انزال و خوشی

خویشتن باید که از وی در کشی

Tempore summae voluptatis et emissionis et deliciarum te corpus ab eo retrahere oportet.’”

1818

گفت کی دانم که انزالش کی است

این نهانست و به غایت دوردست

She said, “Quando sit ejus emissio quomodo intelligam? hoc enim occultum et valde difficile est.”

1919

گفت چشمش چون کلاپیسه شود

فهم کن که آن وقت انزالش بود

He replied, “Cum res eo redierit ut oculi ejus volvantur, intellige id esse tempus emissionis.”

2020

گفت تا چشمش کلاپیسه شدن

کور گشتست این دو چشم کور من

She said, “Eo usque donec oculi ejus volvantur, hi mei oculi caeci occaecati sunt.”

2121

نیست هر عقلی حقیری پایدار

وقت حرص و وقت خشم و کارزار

Not every despicable understanding remains steadfast in the hour of desire and anger and combat.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای ایاز پر نیاز صدق‌کیش

صدق تو از بحر و از کوهست بیش

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 158 - نواختن سلطان ایاز را

اگلی نظم

رفت یک صوفی به لشکر در غزا

ناگهان آمد قطاریق و وغا

رومی»مثنوی معنوی»دفتر پنجم»بخش 160 - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست‌بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم‌چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می‌دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور