صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »فیه ما فیه
  3. »فصل اول - یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید

فصل اول - یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید

شاعر: رومی

یکی می‌گفت که «مولانا سخن نمی فرماید» گفتم «آخر این شخص را نزد من خیالِ من آورد، این خیال من، با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه‌ای؟ بی‌سخن، خیال او را اینجا جذب کرد. اگر حقیقت من او را بی‌سخن جذب کند و جای دیگر بَرَد، چه عجب باشد؟» سخن، سایه‌ی حقیقت است و فرع حقیقت، چون سایه جذب کرد، حقیقت به طریق اولی سخن بهانه است. آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می‌کند نه سخن، بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند، چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب؛ سود ندارد، آن جزوست که او را در جوش و بی‌قرار می‌دارد، در کَهْ، از کهربا اگر جزوی نباشد، هرگز سوی کهربا نرود. آن جنسیّت میان ایشان خفی‌ست، در نظر نمی‌آید، آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می بَرد، خیال باغ به باغ می‌برد و خیال دکان به دکان، اما درین خیالات، تزویر پنهان است. نمی‌بینی که فلان جایگاه می‌روی پشیمان می‌شوی ؟ و می‌گویی پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود. پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است، هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی‌چادرِ خیال، قیامت باشد؛ آنجا که حال چنین شود، پشیمانی نماند. هر حقیقت که ترا جذب می‌کند، چیز دیگر غیر آن نباشد؛ همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد  «یَوْمَ تُبْلَی الْسَّرَائِرُ». چه جای اینست که می‌گوییم. در حقیقت، کِشنده یکی‌ست، اما متعدد می‌نماید، نمی‌بینی که آدمی را صد چیز آرزوست، گوناگون می گوید: « تُتماج می خواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم» این، اعداد می‌نماید و به گفت می‌آورد، اما اصلش یکی‌ست، اصلش گرسنگی‌ست و آن یکی‌ست. نمی‌بینی چون از یک چیز سیر شد، می گوید: «هیچ، از اینها نمی‌باید» پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلک یک بود. «وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً» کدام صد؟ کدام پنجاه؟ کدام شصت؟ قومی بی‌دست و بی‌پا و بی‌هوش و بی‌جان، چون طلسم و ژیوه و سیماب می‌جنبند، اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی، بلک ایشان هیچند و این، هزار و صد‌هزار و هزاران هزار  «قَلِیْلٌ اِذَا عُدُّوا کَثِیْرٌ اِذَا شَدُّوا». پادشاهی، یکی را صد مرده نان پاره داده بود، لشکر عتاب می‌کردند، پادشاه به خود می‌گفت: «روزی بیاید که به شما بنمایم که بدانید که چرا می‌کردم» چون روز مصاف شد، همه گریخته بودند، و او تنها می‌زد، گفت: «اینک برای این مصلحت!»

آدمی می‌باید که آن ممیّز خود را عاری از غرض‌ها کند و یاری جوید در دین. دین، یارشناسی‌ست. اما چون عمر را با بی‌تمیزان گذرانید، ممیّزه‌ی او ضعیف شد، نمی‌تواند آن یار دین را شناختن. تو این وجود را پروردی که در او تمییز نیست. تمیز آن یک صفت است، نمی‌بینی که دیوانه را دست و پای هست امّا تمییز نیست؟ تمییز، آن معنی لطیف است که در توست. و شب و روز در پرورشِ آن بی‌تمییز مشغول بوده‌ای. بهانه می‌کنی که «آن به این قایم است» چون است که کلّی، در تیمارْداشتِ اینی؟ و او را به کلّی گذاشته‌ای؟ بلکه این به آن قایم است و آن باین قایم نیست. آن نور، ازین دریچه‌های چشم و گوش و غیر ذلک برون می‌زند، اگر این دریچه‌ها نباشد، از دریچه‌های دیگر سر برزند؛ همچنان باشد که چراغی آورده‌ای در پیش آفتاب که «آفتاب را با این چراغ می‌بینم!» حاشا اگر چراغ نیاوری، آفتاب خود را بنماید! چه حاجت چراغ است؟. امید از حق نباید بریدن، امید سر راه ایمنی‌ست، اگر در راه نمی‌روی، باری سر راه را نگاه‌دار، مگو که «کژی‌ها کردم» تو راستی را پیش گیر، هیچ کژی نماند. راستی همچون عصای موسی است، آن کژ‌ی‌ها همچون سحرهاست، چون راستی بیاید، همه را بخورد، اگر بدی کرده‌ای با خود کرده‌ای، جفای تو به وی کجا رسد؟!

مرغی که بر آن کوه، نشست و برخاست

بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست؟

چون راست شوی، آن همه نمانَد، امید را زنهار مَبُر. با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود، که سری‌ است رفتنی چه امروز، چه فردا!. اما ازین رو خطر است، که ایشان چون درآیند و نفس‌های ایشان قوّت گرفته است و اژدها شده، این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رای‌های بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی، قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن. ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد. چون طرف ایشان را معمور داری، طرف دیگر که اصل است از تو بیگانه شود، چندانکه آن سوی روی، این‌سو که معشوق است روی از تو می‌گرداند، و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح درمی‌آیی، او از تو خشم می‌گیرد. «مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ». آن نیز که تو سوی او می‌روی در حکم این است، چون آن‌سو رفتی، عاقبت او را بر تو مسلّط کند.

حیف است به دریا رسیدن و از دریا به آبی، یا به سبویی، قانع شدن! آخر از دریا، گوهرها و صد‌هزار چیزهای مُقَوِّمْ بَرند. از دریا آب بردن، چه قدر دارد؟! و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند؟! بلکه عالم کفی‌ست. این دریای آب، خود علم‌های اولیاست گوهر خود کجاست؟! این عالم کفی پرخاشاک است، اما از گردش آن موج‌ها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موج‌ها، آن کف، خوبی می‌گیرد که «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّسَاءِ وَ البَنِیْنَ وَ الْقَنَاطِیْرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْاَنْعَامِ وَالْحَرثِ ذلِکَ مَتَاعُ الْحَیوةِ الدُّنْیَا» پس چون «زُیَنَ» فرمود، او خوب نباشد، بلک خوبی در او عاریت باشد، وز جای دگر باشد. قلبِ زراندودست یعنی این دنیا که کفکست، قلبست، و بی‌قدرست و بی‌قیمت است، ما زراندودش کرده‌ایم، که «زُیِّنَ لِلنَّاسِ». آدمی اسطرلاب حق است، اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند؛ تره‌فروش یا بقال، اگرچه اسطرلاب دارد، اما از آن چه فایده گیرد؟ و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را؟ و دوران و برجها و تأثیرات و انقلاب را؟ الی غیرذلک. پس اسطرلاب در حقِ منجم سودمند است، که  «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ». همچنانکه این اسطرلاب مسین، آینه‌ی افلاک است، وجود آدمی که «وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ» اسطرلاب حق است. چون او را حق‌تعالی، به خود عالِم و دانا و آشنا کرده باشد، از اسطرلاب وجود خود، تجلی حق را، و جمال بی‌چون را دم‌به‌دم، و لَمحه‌به‌لَمحه می‌بیند و هرگز آن جمال، ازین آینه خالی نباشد. حق را عزّ و جلّ بندگانند که ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامت می‌پوشانند اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند، اما از غایتِ غیرت، خود را می‌پوشانند، چنانک متنبی می‌گوید: «لَبسْنَ الْوَشْیَ لَا مُتَجَمِّلَاتٍ وَلکِنْ کَیْ یَصُنَ بهِ الْجَمَالَا» 

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

قال النّبی علیه السّلام: شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرُ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ، نِعْمَ الْاَمِیرُ عَلی بَابِ الْفَقیرُ وَ بِئسَ الْفَقِیرُ عَلَی بَابِ الْاَمیر.

خَلقان صورت این سخن را گرفته‌اند که: نشاید که عالِم به زیارت امیر آید تا از شرور عالمان نباشد. معنیش این نیست که پنداشته‌اند، بلک معنیش اینست که: شرّ ِ عالمان آن کس باشد که او مدد از امرا گیرد و صلاح او و سداد او بواسطهٔ امرا باشد و از ترس ایشان، اول خود تحصیل به نیت آن کرده باشد که مرا امرا صلة دهند و حرمت دارند و منصب دهند. پس از سبب امرا او اصلاح پذیرفت و از جهل به علم مبدل گشت و چون عالم شد از ترس و سیاست ایشان مؤدب و بر وفق طریق می‌رود، کام و ناکام. پس عَلی کُلِّ حالٍ، اگر امیر به صورت به زیارت او آید و اگر او به زیارت امیر رود، زایر باشد و امیر مَزور، و چون عالم درصدد آن باشد که او به سبب امرا به علم متصّف نشده باشد، بل علم او، اولا و آخراً برای خدا بوده باشد و طریق و ورزش او بر راه صواب، طبع او آنست و جز آن نتواند کردن، چنانک ماهی جز در آب زندگانی و باش نتواند کردن، و از او آن آید. این چنین عالم را عقلِ سایس و زاجر باشد که از هیبت او در زمان او همه عالَم منزجر باشند و استمداد از پرتو و عکس او گیرند، اگرچه آگاه باشند یا نباشند. این چنین عالم اگر به نزد امیر رود، به صورت مَزور باشد و امیر زایر، زیرا در کل احوال امیر از او می‌ستاند و مدد می‌گیرد و آن عالم ازو مستغنی‌ست، همچو آفتاب، نوربخش است، کار او عطا و بخشش است. علی سبیل العموم، سنگ‌ها را لعل و یاقوت کند و کوه‌های خاکی را کان‌های مس و زر و نقره و آهن کند و خاک‌ها را سبز و تازه و درختان را میوه‌های گوناگون بخشد. پیشهٔ او عطاست و بخشش، بدهد و نپذیرد، چنانک عرب مثل می‌گوید: نَحْنُ تَعَلَّمْنَا اَنْ نُعْطِیَ مَا تَعَلَّمْنَا اَنْ نَأخُذَ. پس عَلی کُلِّ حالٍ، ایشان مَزور باشند و امرا زایر.

رومی»فیه ما فیه»بِسْمِ الله الرحْمنِ الرَّحِیمْ - رَبِّ تَّمِمْ بِالْخَیْرِ

اگلی نظم

گفت که «شب و روز دل و جانم به خدمت است و از مشغولی‌ها و کارهای مغول به خدمت نمی‌توانم رسیدن.» فرمود که «این کارها هم کار حق است زیرا سبب امن و امان مسلمانی‌ست خود را فدا کرده‌اید به مال و تن تا دل ایشان را

به جای آرید تا مسلمانی چند با من به طاعت مشغول باشند، پس این نیز کار خیر باشد و چون شما را حق تعالی به چنین کار خیر میل داده است و فرط رغبت، دلیل عنایت است و چون فتوری باشد درین میل دلیل بی‌عنایتی

رومی»فیه ما فیه»فصل دوم - گفت که شب و روز، دل و جانم به خدمت است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

راهی ست ز حق به خلق بس روشن و راست

راهی ست ز خلق سوی حق پر کم و کاست

جامی»دیوان اشعار»رباعیات»شمارهٔ 19

دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست،

او را نه نهایت، نه بدایت پیداست

خیام»ترانه‌های خیام (صادق هدایت)»راز آفرینش [ 15-1]»رباعی 10

دارنده چو ترکیبِ طَبایع آراست

از بهرِ چه اوفْکَنْدَش اندر کم‌وکاست؟

خیام»ترانه‌های خیام (صادق هدایت)»راز آفرینش [ 15-1]»رباعی 11

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه افکندش اندر کم و کاست؟

خیام»رباعیات»رباعی شمارهٔ 31

در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست

او را نه بدایت، نه نهایت پیدا‌ست

خیام»رباعیات»رباعی شمارهٔ 34

عمری‌ست مرا تیره و کاری‌ست نه راست

محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

خیام»رباعیات»رباعی شمارهٔ 38

دارنده، چو ترکیبِ طبایع آراست

باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست؟

خیام»رباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلی»رباعیات اصیل»شمارهٔ 1

در دایره‌ای کآمدن و رفتنِ ماست

او را نه بدایت، نه نهایت پیداست

خیام»رباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلی»رباعیات اصیل»شمارهٔ 2

وه وه که قیامت‌ست این قامت راست

با سرو نباشد این لطافت که تو راست

سعدی»دیوان اشعار»رباعیات»رباعی شمارهٔ 12

می‌میرم و همچنان نظر بر چپ و راست

تا آن که نظر در او توان کرد کجاست؟

سعدی»دیوان اشعار»ملحقات و مفردات»شمارهٔ 27

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور