صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »مثنویات
  3. »شمارهٔ 26 - بامداد شیرین

شمارهٔ 26 - بامداد شیرین

شاعر: عرفی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

صباحی دلگشا چون خنده حور

که شادی مست بود اندوه مستور

2

تتق می بست ابر نو بهاران

چمن مشتاق شیرین بود و یاران

3

چمن برابر سودی سر و سیراب

چراغ برق گشتی شاخ عناب

4

زمین طناز و گردون خشمگین بود

که با آن زهره با این یاسمین بود

5

عروسی در عروسی در درو دشت

صبا مشاطگی میکرد و میگشت

6

بمهد ناز شیرین در شکر خواب

گلش را خوی ز شبنم کرده شاداب

7

گهی بیدار وگه در خواب بودی

گهی بستی نظر گاهی گشودی

8

صبا بوی گلش دادی ره آورد

شکر خواب صبوحش تلخ میکرد

9

نسیم باغ گفتی در دماغش

مقیمم تا برم در صحن باغش

10

گلی در گلشن آرم مست و چالاک

که هر گل صد گریبانرا زند چاک

11

ز بوی گل درآمد عطر در تاب

بیک عطسه تهی شد چشمش از خواب

12

بدل گفتا که هنگام صبوحست

نسیم باغ و می معجون روحست

13

هوای ابرو بیم آفتابست

همانا ترک آرایش صوابست

14

اگر بی سرمه ماند چشم غم نیست

تماشای خطش از سرمه کم نیست

15

عبیر امروز در جیبم نگنجد

وگر گنجد نسیم گل برنجد

16

فرامش کرده عمدا شستن روی

که در گلزار شوید بر لب جوی

17

ز جام شیشه سامان طرب کرد

نقاب افکند و گلگون را طلب کرد

18

دوانیدند گلگون پیش راهش

ندیدند آشنایی در نگاهش

19

نهان بودش چراغی زیر دامن

بدل کردند گلگونرا بتوسن

20

چنان چابک بران بنشست و بشتافت

که دستش را عنان در نیمره یافت

21

پرستاران خواب آلود و مخمور

پریشان زان گهی نزدیک وگه دور

22

چنین رفتند تا نزدیک باغی

هنوز آگه نه از بویش دماغی

23

نمودی از برون دیوار گلشن

برنگ جامه فانوس روشن

24

درون آمد چو شمعی در شبستان

دمی استاد بر درگاه بستان

25

رسوم حاجبی و دیده بانی

همی آراست رمزی و بیانی

26

بگفتا این حرمگاهست نی باغ

که آنجا بار طاووس است نی زاغ

27

اگر حور آمد این دروازه بستست

بکوبد در کلید او شکست است

28

گر آید باغبان گوئید میسوز

که در باغ آتش آفتاده است امروز

29

نسیم از در درآید نی ز دیوار

چو آید خلوتی باشد نه طرار

30

وگر بیرون شتابد باد غماز

بگیریدش که بوی ما دهد باز

31

وگر از بیستون پیغام آید

نشیند تا اجابت در گشاید

32

چو لعلش سیر گشت از درفشانی

روان شد همچو آب زندگانی

33

روش داد آنچنان سرو روان را

که از رشک زمین کشت آسمان را

34

دلش از بند نامحرم رها شد

نقابش غنچه و دستش صبا شد

35

نقاب از روی خود چون کرد مهجور

گذشت از تارک سرو چمن نور

36

چنان گلشن زحسنش بهره ور شد

که رنگ گل شگفت و تازه تر شد

37

ز شکر خنده آن لعل شادات

تبسم در دهان غنچه شد آب

38

بهر سو جلوه کرد آن چشم غماز

خیابان در خیابان عشوه وناز

39

شمال آمد باستقبال بویش

ولی در راه ماند از بیم خویش

40

هوا بروی عبیری کز چمن ریخت

نخستش از حریر یاسمن بیخت

41

بهر سو میچمید آن رشک طوبی

نهانی می شکست از موج چوبی

42

صبا تا دید او را در چمیدن

نیارستی بشاخ گل وزیدن

43

چو داده آنماه داد دلستانی

یکایک عاشقان بوستانی

44

سرودندی بمعشوقان آگاه

کنایت گونه از مهر آنماه

45

بسرو این نغمه بلبل داشت در کار

که بلبل را بگل زین پس چه آزار

46

صنم میرفت و گلهای بهاری

ز مرغان چمن در شرمساری

47

چو دیدی سروشاه از دیده میرست

چو خواندی فاخته فرهاد میمبت

48

تعالی الله چه خرم بوستانی

ازو فردوس را هردم نشانی

49

چنان پر میوه جیب شاخسارش

که گل ناکرده نو گردد بهارش

50

سراسر ناف آهو بید مشکش

ز می مستی فزاتر تاک خشکش

51

بنوعی سنبلش مغرور و فتان

که تمثیلش بزلف حور نتوان

52

درختان جسته شوخ از جامه خواب

همه خوی کرده و سرسبز و شاداب

53

چنار سالخورده سر و نوخیز

ز هم نشناختی بیننده تیز

54

ز روی سبزه سنبل رفته در تاب

ز بوی گل بنفشه جسته از خواب

55

هوا ساقی و خار و گل قدح نوش

چکاوک نغمه زن دیوار در نوش

56

بآب از سایه گل آتش سپرده

سمندر غوطه ها در آب خورده

57

صبا کز فیض نرگس شد سرابی

گزد هر دم لبش در نیم خوابی

58

بحسن سرو واله شد چنان گل

که صوت فاخته جوید زبلبل

59

سراسیمه تذرو از حسن شمشاد

ز سرو افتاده در دامان صیاد

60

چمن در دست گویی جام جم داشت

که هر نقشی که بود از بیش و کم داشت

61

ز خود رو سرو تا پرورده نسرین

همه تمثال خسرو بود و شیرین

62

تو گویی باغبانی در رحم داشت

که شکل نطفه ها زینگونه بنگاشت

63

صنم دلشاد از این عیش نهانی

که از بازیچه های آسمانی

64

فضولی از کنیزان غلط ساز

گشاد آن درکه محکم برکند باز

65

بناگه فیلسوفی نامه در دست

ز طراران شاه از در درون جست

66

سمومی از در گلشن درون تاخت

که ناگه یکچمن گل رنگ درباخت

67

نفسها سرد و بر لبها سرانگشت

جبینها زرد و بر دیوارها پشت

68

کنیزان سیه بخت اندرین کار

همه حیرت زده چون نقش دیوار

69

نه بتوان آشنائی را عنان تافت

نشاید کوچه بیگانگی یافت

70

متاع مصلحت صد رنگ چیدند

گهی بفروختند وگه خریدند

71

یکی گفت این جماعت رمز دانند

بمنع آشنا بیگانه رانند

72

یکی گفت این تمنا دلنشین است

ولی فرمانبرانرا ره نه اینست

73

یکی گفتا ز حسن این شیوه آید

که نازی روکش رغبت نماید

74

یکی گفتا که حسنست این و سر مست

اگر خواهد وگرنه رنجشی هست

75

یکی گفت از مروت ریش بودن

گواراتر که راحت کیش بودن

76

زخشم و ناز تا دشنام و شمشیر

پذیرفتم زدم سر پنجه با شیر

77

زد این دستان و دردم شد خرامان

بدستی جان بدستی طرف دامان

78

گزیدی لب گهی از خود نهفته

شکستی رنگ و رویش رفته رفته

79

بدید از دور شمشاد گل اندام

که میآید کنیزی نا بهنگام

80

لبش زین گفتگو در پوست خندید

چو پیش آمد بحکم غمزه پرسید

81

کنیزی شیر دل آواز برداشت

که ای صبح قیامت از رخت چاشت

82

حریمت قبله گاه کج کلاهان

نسیمت باج خواه مغز شاهان

83

همین دم گرم رویی آمد از راه

بدستش نامه سربسته شاه

84

اگر فرمان دهد شاه سبکدل

بیارد نامه شاه تنگ دل

85

چو بشنید این سخن طاووس طناز

گرفت از مو بمویش فتنه پرواز

86

چنان رنگش برآشفت وزجا شد

که یک یک تار زلف از هم جدا شد

87

ضمیرش در صد اندیشه می سفت

بتمکین سر همی جنباند و میگفت

88

بشاه این شوخ چشمانرا سری هست

وگر با شاه نی با دیگری هست

89

وگر نه هر که را دل باشد و هوش

نگردد آن سفارشها فراموش

90

عتابش گفت میباید ادب کرد

مگر سهو است کین سهو عجب کرد

91

پذیرفت این سخن از جای برخاست

گلستانرا بحسن جلوه آراست

92

چو از رفتار طاووسانه خویش

دماغش ترشد از جانانه خویش

93

گذر بر عفونا آمیزش افتاد

کنهکار از پی قاصد فرستاد

94

بسروی تکیه زد بر طرف جویی

که از صهبا کند خالی سبویی

95

در افتاد از جمالش عکس در آب

تو گفتی بیستونرا دید در خواب

96

هوای بیستونش در سر افتاد

بتکلیف آمدش امید فرهاد

97

یکی ساغر زساقی خواست لبریز

که عزم راه طبعش را کند تیز

98

بشاهی کش وفا تعویذ بازوست

بدرویشی که شاهش همترازوست

99

بنوشی طعنه زن یعنی لب شاه

بجوش حسن من یعنی بت ماه

100

بنازی کز عتاب شاه کم نیست

بحکمی کش علامت در عدم نیست

101

بیاقوتی که جان داروی شاهست

بهاروتی گر نرگس دانش چاهست

102

بنا موسی که بر شیرین وبالست

بطاووسی که پایش رشک بالست

103

بشمعی کش سخن با آفتابست

بفانوسی که یک نامش نقابست

104

بتشویشی که با من هم سرشتست

باندوهی که از من در بهشتست

105

بگیسوئی که دانی چند تاراست

بمژگانی که بینی در چه کار است

106

بحسن من که شهر آشنائیست

بعشق من که صیدش روستائیست

107

بآب دیده فرهاد مهجور

بدین روئی ز چشم کوهکن دور

108

به پیوندی که با جان در میانست

بسوگندی که با دل در زبانست

109

به بهتانی که سنگ راه صلحست

بآغوشی که عشرتگاه صلحست

110

که تا مالیده فرهاد آستین را

ندیده پشت گلگون روی زین را

111

نه گلگون از شرف بر خویش بالید

نه گوش بیکسی فرهاد مالید

112

اگر باشد هم این نسبت نبودی

کجا بر من در تهمت گشودی

113

همایی چون تو باید بال گستر

که در ظلش بر آرد چون منی سر

114

بسی بسیار با هم مهر بانند

که آمیزش بهم لایق ندانند

115

نباشند از رهم خوشدل ببوئی

نماند دوستی را آبروئی

116

زناموسم ز کف چندین مثالست

که فرهادت بدین نسبت حلالست

117

چنان تهمت کزان حنظل شود قند

کجا باور کند شاه خردمند

118

چو رسم شه بود جوری که دیدم

کشیدن عیب کس نبود کشیدم

119

چو طی شد نامه رو از گفتگو تافت

به پیش نامه بر افکند و رو تافت

120

بعهدی کان غلط راند آن دعا باز

کجا بودم که باشه گویم این راز

121

که در سوگند داد صدق دادست

نه بر گلگون بتوسن زین نهاد است

122

غلط گویم کجا لب می‌گشودم

به کجبازیش صدره می‌نمودم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خداوندا دلم بی نور تنگست

دل من سنگ و کوه طور سنگست

عرفی»مثنویات»شمارهٔ 25 - شیرین و فرهاد

اگلی نظم

بنام آنکه بار دل گران کرد

دعا را محرم راز نهان کرد

عرفی»مثنویات»شمارهٔ 27 - توحید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور