شاعر: عرفی
از خجلت این گنه که عفوش
بر توست نه بر عطای یزدان
خواهم که شوم ز سایه تو
در مطلع آفتاب پنهان
زمین
دیر آمدهای مرو شتابان
ای رفتن تو چو رفتن جان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1920
ما شادتریم یا تو ای جان
ما صافتریم یا دل کان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1922
بازآمد آستین فشانان
آن دشمن جان و عقل و ایمان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1925
برخیز و صبوح را برنجان
ای روی تو آفتاب رخشان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1933
ای کودک خوبروی حیران
در وصف شمایلت سخندان
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 446
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرای بستان
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 447
دین را حرمیست در خراسان
دشوار ترا به محشر آسان
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 139 - در نعت امام هشتم (ع)
فارسی متن کا ماخذ: گنجور