شاعر: عرفی
نرنجم گر به بالینم مسیحا دیر میآید
که میداند بر بیمار از جان سیر میآید
هوس هم جوش عشق آمد، وه چه ظلم است این
که روباه مزور همعنان شیر میآید
شهنشاهی به ملک دلبری در ترکتاز آمد
... ز نور حسنش مهر و مه زیر میآید
نمکسایی کن ای عشق از برای زخم بیدردان
که زخم با نمک سود از دیم شمشیر میآید
منم آن مست ای عرفی، کز لب شیون تراز من
ترنم زود میرنجد، تبسم دیر میآید
زمین
مگو صبح طرب در ملک هستی دیر میآید
دراینجا موی پیری هم به صد شبگیرمیآید
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1590
درین صحرا که یارب از پی نخجیر میآید؟
که آهو بیمحابا در پناه شیر میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3197
به قتل من چنان بیتاب آن شمشیر میآید
که از جوهر به گوشم ناله زنجیر میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3198
فارسی متن کا ماخذ: گنجور