شاعر: عرفی
مرو به بادیه گردی که زرق و شیدایی است
برهنگی مطلب که آن لباس رعنایی است
زبان ببند و نظر باز کن که منع کلیم
کنایت از ادب آموزی تقاضایی است
دماغ یوسف اگر تر کنند کف ببرد
از این شراب که در ساغر تماشایی است
نقاب می کشد ای دل تمام حوصله شو
که باز وقت شراب و کرشمه پیمایی است
چنین که بر دم شمشیر و دشنه می غلتم
حسود را رسد گویدم که هر جایی است
شهید عاطفت آن کرشمه ام که از سر مهر
تمام نقش طرازی و مشهد آرایی است
به شوق دوست چه سازم که در شریعت عشق
خیال بی ادبی و نگاه رسوایی است
مگو که نیست گنه کار تر از من عرفی
که این حدیث گرانمایه لاف یکتایی است
زمین
زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است
که از خدای بر او نعمتی و آلایی است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 112
خوشم به درد که در پرده شکیبایی است
بدم به داغ که آیینه دار رسوایی است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1776
بلای مردم آزاده، لاف یکتایی است
اگر به سرو شکستی رسد ز رعنایی است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1777
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1778
فارسی متن کا ماخذ: گنجور