شاعر: عرفی
کجاست فتنه که آن شوخ را سوار کند
زمانه را گل آشوب در کنار کند
گناه کارم و دردا که نیست آن عزت
که انفعال به عفوم امیدوار کند
برای آن که دلیرش کند به خون ریزی
زمانه شوق تو را مایل شکار کند
به ناله نرم بسازم دلت ، از آن ترسم
که نالهٔ دگری در دل تو کار کند
خوش آن که پیش تو پرسند حال عرفی را
شکایتی به کنایت ز روزگار کند
زمین
خلیفه با اعرابیی از مایده طعام می خورد، در آن اثنا نظرش بر لقمه وی افتاد، مویی به چشم وی درآمد، گفت: ای اعرابی موی را از لقمه خود دور کن!
اعرابی گفت: بر مایده کسی که چندان در لقمه خورنده نگرد که موی را بیند طعام نتوان خورد و دست از طعام باز کشید و سوگند خورد که دیگر بر مایده وی طعام نخورد.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 22
فغان چه با دل سنگین آن نگار کند
خروش بحر به گوش صدف چه کار کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3929
فارسی متن کا ماخذ: گنجور