صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 21 - عمان الجواهر- در نعت حضرت رسول «ص»

شمارهٔ 21 - عمان الجواهر- در نعت حضرت رسول «ص»

شاعر: عرفی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دل من باغبان عشق و حیرانی گلستانش

ازل دروازه باغ و ابد حد خیابانش

22

چنان باغی کزو گلچین نیارد گل برون بردن

نه آن باغی که یابد خارچین از بیم دورانش

33

گلی کز خرمی وی را بخنداند چو فروردین

نه آن گل کزو داع شاخ گریاند زمستانش

44

گلی زین باغ گر چینی بیاور دستی از بینش

که نقش لوح محفوظ است بر اوراق اغصانش

55

اگر سردر هوا گردد کسی باری دراین وادی

که گر در چه فتد همدرد باشد ماه کنعانش

66

نثار محرمان بزم عشق آیا چها باشد

که درد و داغ می ریزند بر بیرون نشینانش

77

فشاندم در ازل گردی ز دامن این زمان بینم

که نامش عالم است و می کشد در دیده خاقانش

88

اگر طفل دلم رادایه حور آید و گر مریم

بهنگام مکیدن زهر می جوشد ز پستانش

99

دلت ریش است و رو، زنجیر الماسش بهر مونه

مکن در کشت عیش آباد دوشادوش درمانش

1010

دلی شوریده خوانندش که در بازار معشوقی

خریدار پریشانی است صد زلف پریشانی

1111

مسلمانی کسی داند که در یکرنگی وحدت

ز هر موچشمه خون ریزد ار خوانی مسلمانش

1212

نیابت ز آن معلم جوی اندر حکمت آموزی

که لوح جوهر کل ساده یابی در دبستانش

1313

صفا می جوید از قصر دلی معموره جنت

که انواع خرابیها بود معمار ایوانش

1414

حرامست اهل معنی را چشیدن نعمت خوانی

که نبود سینه نان گرم و دلریشی نمکدانش

1515

دماغ آن کی از بوی محبت عطسه ریزاند

که می سوزند عود عافیت در زیر دامانش

1616

از آن نفست بطور اهل ایمان خنده ها دارد

که پروردی به عهد کودکی در کافر ستانش

1717

وفا را یادگیر از دوست کز ماتم سیه سازد

لباس کعبه در مرگ شهیدان بیابانش

1818

چراغ دل بیفروزند در بزم سیه رویی

که شمع آفتاب از دود میرد درشبستانش

1919

برآن شاید گشودن چشمه معنی که چون بروی

فشانی قطره ذوق افکند در قعر عمانش

2020

ز ایمان گر دلت آسیب می یابد بدیرش بر

که بر بندند حرز کفر بر بازوی ایمانش

2121

بدرس عشق خواندن گر کلیم و گر خلیل آید

بدون گریه و زاری نیاید ذوق وجدانش

2222

بروح الله نخندانند حسن آفتاب ما

مگر بینند گریانش مگر یابند بریانش

2323

بر نجوری کسی ارزد که هر گه میرد از شادی

در آن مردن بود صاحب عزا صد عید قربانش

2424

وصال آفتاب ما کسی یابد که از مژگان

سهیل و ماه و زهره دامن افشاند ز هجرانش

2525

نثار دل کن آن گوهر که ملک وی تواند شد

نه آن گوهر که دست مرگ برچیند ز دامانش

2626

چو نازش تیغ بردارد چه جای سد ره طوبی

که گردد عرش و کرسی صرف تابوت شهیدانش

2727

ز گنج عشق دامان گهر بستان که چون دل را

بتارک بر فشانی اوفتد بر جیب ایمانش

2828

محبت درس معنی گوید افلاطون مطلب کو

که صغری خندد و کبری فرو گرید به برهانش

2929

فغان از عشق می خیزد که هر دل کز چراغ ما

نکرد آرایش هر مو بداغی وای برجانش

3030

کدامی آرزو بر سفره چیند نعمت کامی

که صد نوبت دمی اندیشه ما نیست مهمانش

3131

باین بی رنگی و بی قیمتی آن طرفه یاقوتم

که لعل آفتاب این آب و رنگ آورد از کانش

3232

اگر بی قیمتم تحصیل ارزش می کنم کاخر

رسد این قطره را روزی که خواهی در غلطانش

3333

لب داوود دستی می نهد بر سینه نغمه

دل تنگم همانا گرد لب می گردد افغانش

3434

دلم آهنگ افغان دارد و لب شکر غم گوید

لبی خواهم که بفرستم باستقبال افغانش

3535

سلامت رابدار نیستی بر می کشد شاهی

که فرمان می رود در کشور دلهای ویرانش

3636

زهر مو عالمی زنار و ناقوسش فرو ریزد

اگر کافر دلم در رعشه آرد بوی ایمانش

3737

کسی کز لذت طاعت بود محروم من ضامن

که بگذارند در جنت ولی با داع حرمانش

3838

بسنبل می زند چوگان زلفی سیلی خجلت

که ناف آهوی چین می تراشد گوی میدانش

3939

پریشان دیده این گوی میدان مجازی را

ز بام هوش سربر کن که رنگین میدهم شانش

4040

امام شهر یعنی هادی ما در دم مردن

شهادت بر زبان راند مبارک باد ایمانش

4141

بصدر صفه رقصان میبری ای زرق صوفی را

از این آهسته تر میران که برهم می زنی شانش

4242

کسی کز علم منطق دم زند بی عشق می شاید

که بشماری بدون انتساب فصل حیوانش

4343

بنازم مرشد گریان و بریان را که می خندد

بطوق گردن شیطان، زهی طوق گریبانش

4444

مرید مرشد ما جبه گلدوز می خواهد

خر عیسی است این ، رنگین بیارایید پالانش

4545

بمیدان محبت گوی خورشید ار بیندازی

کسوف جاودان یابد زسیلیهای چوگانش

4646

ببال عافیت تا کی بپرواز آوری دل را

بحل کن تا ز اوج ز مهریر آریم بریانش

4747

سماع آموز زان مجنون که در هنگامه هستی

برنگ شعله دارد جنبشی با طبع رقصانش

4848

من آن دریای پرآشوبم از تأثیر خاصیت

که تسکین است موج انگیز و آرام است طوفانش

4949

عنان ار عرصه صورت بگردان کاندرین وادی

ز زاغ آموزد آیین روش کبک خرامانش

5050

بباغستان معنی رو که تأپیر هوا آرد

سراویل تذرو از بهر طاووسان بستانش

5151

بمژگان رخنه در کشتی کن ارطوفان سبک باشد

درآن دریای بی ساحل که تسلیم است پایانش

5252

دل از حسن عمل بستان و بشکن در کف عصیان

بعصمت هر که نازد معصیت دان نرک عصیانش

5353

مجو کوثر می لعلی طلب کز وی چوکس نوشد

برنگ لاله از تارک بروید جام مرجانش

5454

بنوش آن می که گر آیینه گردد کفر و ایمان را

بچشم هم امام و برهمن گردند حیرانش

5555

بنوش آن می که گر بر صورت شیرین برافشانی

برون آرد ز قید بیستون سرمست و رقصانش

5656

بیاران می اگر تلخ است وگر شیرین بدست آور

بترک دین و دل بیغش کن و بشمار ارزانش

5757

سفال از بهر می جستم در دیر مغان ناگه

خضر برسنگ دلها زد سبوی آب حیوانش

5858

اگر از حرمت اندیشی بیا تا حکم بنمایم

ز سلطان شریعت لیک ننمایی به خاقانش

5959

شهنشاه سریر قاب قوسین احمد مرسل

که بر پیشانی تقدیر مرقوم است فرمانش

6060

شهنشاهی که فراشان بزم او بصد منت

بفرش عرش میریزند گرد فرش ایوانش

6161

شهنشاهی که هست از غایت درویشی و همت

وجود خود فراموش و غم عالم فراوانش

6262

شهنشاهی که چون آماده شد جمازه جاهش

فرو بستند از عرش برین محمل بکوهانش

6363

بجنت گر برات نعمت جاوید بنویسد

سواد از دیده آلاید بنوک خامه رضوانش

6464

درآن حالت که ریزد نوش بر نوش از لب دانش

بود بال همای جوهر اول مگس رانش

6565

نسیم فیض او چون محو سازد گرد نادانی

صفای جوهر آئینه علم است تاوانش

6666

ادیب عقلش ار یابد نخی بر دامن طفلان

ز نخ بر علم افلاطون زند شاگرد نادانش

6767

بنازم عزت و شان را که در ایوان سلطانی

علی آرایش بزم است و جبریل است مهمانش

6868

جهانی را همای فیض او در زیر پر دارد

که مینازد بزاغی هدهد روح سلیمانش

6969

بهشتی نزهت گلگشت او دارد که هر ساعت

ز طوبی تاج می گیرد پی بازیچه ریحانش

7070

نخوردند از محبت ابنیا لذت رسان زخمی

که جان مست او نگذاشت یک زخم نمایانش

7171

کسی کز خوان نافرمانیش نعمت خورد، دوزخ

خلال از شعله آتش فرستد بهر دندانش

7272

گل رحمت بود خودرو گیاه گلشن طبعش

صفت امکان بود حق ناشناس نعمت خوانش

7373

عتاب او بود رخشی که هر گاهش برانگیزد

غبار مرگ خیزاند زآب خضر جولانش

7474

عطای او بود ابری که در صحرای ناکامی

گل مقصود رویاند زخار یأس بارانش

7575

زهی عزت که بی نعت تو لوح معصیت گردد

هرآن نامه که بسم الله بود تذهیب عنوانش

7676

زهی رحمت که بنمودی بخلق آییینه روی

که ایزد در نقاب حسن خود می داشت پنهانش

7777

کسی کز گلشن مهرت بمژگان خار می چیند

نویسد باغبان روضه طوبی گل افشانش

7878

شها بر«عرفی» پژمرده رحمی کن که می شاید

چنان پژمرده باغی ریزشی زین ابر نیسانش

7979

دهانش چشمه زهر است از لذت دری بگشا

که شیرین کام سازد میوه های باغ احسانش

8080

ز بس کز هر سر مویش تراود چامه خونی

بود فواره خونجگر طوق گریبانش

8181

دل او در هوای عالم قدس است می دانم

که چون رخت از جهان بندد توان گفتی مسلمانش

8282

دلم بر هرزه گردیهای این گمراه می سوزد

مهل زین بیشتر سرگشته صحرای خذلانش

8383

متاع ترهانم گر بدل ماند زیان دارد

برون می ریزم از دل تا شوم فارغ زنقصانش

8484

حکیم در سخن اینک حدیثم فاش می گوید

که افلاطون بود عرفی و شیراز است یونانش

8585

دم عیسی تمنا داشت خاقانی که برخیزد

به امداد صبا اینک فرستادم بشروانش

8686

ندارد ساده زین بخشی که نظم لامکان سیرم

گذار قافیه هرگز نیفتاده بسلمانش

8787

بمشرق می رود ترسم که روح انوری ناگه

برات از تنگدستی آورد ملک خراسانش

8888

میان انوری و عرفی ار جوید کسی نسبت

حدیث ماه نحشب عرضه دارد ماه تابانش

8989

وگر نشنیده است این قصه را بعد از شکر خندی

بگو از حالت یوسف شماری گیر از اخوانش

9090

فکندم جوشن آوازه ای بر دوش نام خود

که نشکافد بمیدان قیامت تیغ نسیانش

9191

بباغ نظم خود می نازم آخر چون ننازد کس

که دارد عطر گیسوی رسول الله ریحانش

9292

بحل باد از من آن کس کز حسد عیبش کند اما

زبان لفظ و معنی می کند شمشیر بارانش

9393

بصد جانش خریدم کی روا باشد که بفروشم

بتحسین تنگ فهمان و احساس لئیمانش

9494

بیک ارزان گرانش می شمارم گرتو بستانی

دهد گر خرمن مه آسمان بشمارم ارزانش

9595

تو دانی قیمت آبش که هم خضری و هم چشمه

نه اسکندر که از لب می گریزد آب حیوانش

9696

تعالی الله چه نخل است این به آب دیده پرورده

که بی‌تحریک می‌ریزد گل معنی ز اغصانش

9797

شمار، از حد وصفش قاصر آمد این اشارت بس

که «عمان الجواهر» نام کردند اهل عرفانش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

این بارگاه کیست که گویند بی هراس

کای اوج عرش سطح حضیض ترا مماس

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 20 - درستایش حضرت امیر علیه السلام

اگلی نظم

ای مهر تو جان آفرینش

نعت تو زبان آفرینش

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 22 - در ستایش رسول اکرم «ص»

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور