صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 60 - آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر

بخش 60 - آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جهان‌سالار خسرو هر زمانی

به چربی جستی از شیرین نشانی

22

هزارش بیش‌تر صاحب‌خبر بود

که هر یک بر سر کاری دگر بود

33

گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه

ملک را یک به یک کردندی آگاه

44

در آن مدت که شد فرهاد را دید

نه کوه‌، آن قلعهٔ پولاد را دید

55

خبر دادند سالار جهان را

که چون فرهاد دید آن دل‌ستان را

66

درآمد زور دستش را شکوهی

به هر زخمی ز پای افکند کوهی

77

از آن ساعت نشاطی درگرفته‌ست

ز سنگ آیینِ سختی برگرفته‌ست

88

بدان آهن که او سنگ آزمون کرد

تواند بیستون را بی‌ستون کرد

99

کلنگی می‌زند چون شیر جنگی

کلنگی نه که آن باشد کلنگی

1010

بچربد روبَه اَر چربیش باشد

و گر با گرگ هم‌حربیش باشد

1111

چو از دینار جو را بیش‌تر بار

ترازو سر بگرداند ز دینار

1212

اگر ماند بدین قوّت یکی ماه

ز پشت کوه بیرون آورَد راه

1313

مَلِک بی‌سنگ شد زان سنگ سفتن

که بایستش به ترک لعل گفتن

1414

به پرسش گفت با پیران هشیار

چه باید ساختن تدبیر این کار

1515

چنین گفتند پیران خردمند

که گر خواهی که آسان گردد این بند

1616

فرو کن قاصدی را کز سر راه

بِدو گوید که شیرین مرد ناگاه

1717

مگر یک چندی افتد دستش از کار

درنگی در حساب آید پدیدار

1818

طلب کردند نا‌فرجام‌گویی

گره‌پیشانی‌یی دل‌تنگ‌رویی

1919

چو قصاب از غضب خونی‌نشانی

چو نفاط از بروت آتش‌فشانی

2020

سخن‌های بدش تعلیم کردند

به زر وعده به آهن بیم کردند

2121

فرستادند سوی بیستونش

شده بر ناحفاظی رهنمونش

2222

چو چشم شوخ او فرهاد را دید

به دستش دشنهٔ پولاد را دید

2323

بسان شیر وحشی جسته از بند

چو پیل مست‌گشته کوه می‌کند

2424

دلش در کار شیرین گرم گشته

به دستش سنگ و آهن نرم گشته

2525

از آن آتش که در جان و جگر داشت

نه از خویش و نه از عالم خبر داشت

2626

به یاد روی شیرین بیت می‌گفت

چو آتش تیشه می‌زد کوه می‌سُفت

2727

سوی فرهاد رفت آن سنگ‌دل‌مرد

زبان بگشاد و خود را تنگ‌دل کرد

2828

که ای نادان غافل در چه کاری‌؟

چرا عمری به غفلت می‌گذاری‌؟

2929

بگفتا بر نشاط نام یاری

کنم زین‌سان که بینی دست‌کاری

3030

چه یار آن یار کاو شیرین زبان است

مرا صد بار شیرین‌تر ز جان است

3131

چو مرد ترش‌روی تلخ‌گفتار

دم شیرین ز شیرین دید در کار

3232

برآورد از سر حسرت یکی باد

که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد

3333

دریغا آن چنان سرو شغب‌ناک

ز باد مرگ چون افتاد بر خاک

3434

ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه

به آب دیده شستندش همه راه

3535

هم آخر با غمش دم‌ساز گشتند

سپردندش به خاک و بازگشتند

3636

در او هر لحظه تیغی چند می‌بست

به رویش‌در دریغی چند می‌بست

3737

چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا

زبانش چون نشد لال ای دریغا‌؟!

3838

کسی را دل دهد کاین راز گوید؟

نبیند ور ببیند بازگوید‌؟

3939

چو افتاد این سخن در گوش فرهاد

ز طاق کوه چون کوهی درافتاد

4040

برآورد از جگر آهی چنان سرد

که گفتی دورباشی بر جگر خورد

4141

به زاری گفت که‌آوخ رنج بُردَم

ندیده راحتی‌، در رنج مُردَم

4242

اگر صد گوسفند آید فرا‌پیش

بَرَد گرگ از گله‌، قربانِ درویش

4343

چه خوش گفت آن گلابی با گلستان

که هر چت باز باید داد مستان

4444

فرورفته به خاک آن سرو چالاک

چرا بر سر نریزم هر زمان خاک

4545

ز گل‌بن ریخته گل‌برگ خندان

چرا بر من نگردد باغ زندان‌؟

4646

پریده از چمن کبک بهاری

چرا چون ابر نخروشم به زاری‌؟

4747

فرو مرده چراغ عالم‌افروز

چرا روزم نگردد شب بدین روز‌؟

4848

چراغم مرد‌، بادم سرد از آن است

مَه‌ام رفت‌، آفتابم زرد از آن است

4949

به شیرین در عدم خواهم رسیدن

به یک تک تا عدم خواهم دویدن

5050

صلای درد شیرین در جهان داد

زمین بر یاد او بوسید و جان داد

5151

زمانه خود جز این کاری نداند

که اندوهی دهد‌، جانی ستاند

5252

چو کارافتاده گردد بینوایی

درش درگیرد از هر سو بلایی

5353

به هر شاخ گلی کاو درزند چنگ

به جای گل ببارد بر سرش سنگ

5454

چنان از خوش‌دلی بی‌بهر گردد

که در کامش طبرزد زهر گردد

5555

چنان تنگ آید از شوریدن بخت

که بَرباید گرفتش زین جهان رخت

5656

عنان عمر از این‌سان در نشیب است

جوانی را چنین پا در رَکیب است

5757

کسی یابد ز دوران رستگاری

که بردارد عمارت زین عماری

5858

مسیحا‌وار در دیری نشیند

که با چندان چراغش کس نبیند

5959

جهان دیو است و وقت دیو بستن

به خوش‌خو‌یی توان زین دیو رستن

6060

مکن دوزخ به خود بر خوی بد را

بهشت دیگران کن خوی خود را

6161

چو دارد خوی تو مردم‌سرشتی

هم اینجا و هم آنجا در بهشتی

6262

مخسب ای دیده چندین غافل و مست

چو بیدار‌ان برآور در جهان دست

6363

که چندان خُفت خواهی در دل خاک

که فرموشت کند دوران افلاک

6464

بِدین پنجاه ساله حقه‌باز‌ی

بِدین یک مُهره گِل تا چند نازی‌؟

6565

نه پنجه سال اگر پنجه هزار است

سرش بر نِه که هم ناپایدار است

6666

نشاید آهنین‌تر بودن از سنگ

ببین تا ریگ چون ریزد به فرسنگ

6767

زمین نطعی است‌، ریگش چون نریزد‌؟

که بر نطعی چنین جز خون نریزد

6868

بسا خونا که شد بر خاک این دشت

سیاووشی نرست از زیر این تشت

6969

هر آن ذره که آرد تندباد‌ی

فریدونی بود یا کیقباد‌ی

7070

کفی گل در همه روی زمی نیست

که بر وی خون چندین آدمی نیست

7171

که می‌داند که این دِیر کهن‌سال‌‌؟

چه مدت دارد و چون بودش احوال

7272

به هر صد سال دوری گیرد از سر

چو آن دوران شد آرد دور دیگر

7373

نماند کس که بیند دور او را

بدان تا در نیابد غور او را

7474

به روزی چند با دوران دویدن

چه شاید دیدن و چه‌توان شنیدن‌؟

7575

ز جور و عدل در هر دور سازی‌ست

در او داننده را پوشیده‌راز‌ی‌ست

7676

نمی‌خواهی که بینی جور بر جور

نباید گفت راز دور با دور

7777

شب و روز ابلقی شد تند‌، زنهار‌!

بدین ابلق عنان خویش مسپار

7878

به صد فن گر نمایی ذوفنونی

نشاید بُرد از این ابلق حرونی

7979

چو گربه خویشتن تا کی پرستی‌؟

بیفکن از بغل گربه که رستی

8080

فلک چندان که دیگ خاک را پخت

نرفت از خوی او خامی چو کیمخت

8181

قمار‌ستان چرخ نیم‌خایه

بسی پرمایه را برده است مایه

8282

عروس خاک اگر بدر منیر است

به دست باد کن امرش که پیر است

8383

مگر خسفی که خواهد بودن از باد

طلاق امر خواهد خاک را داد

8484

گر آن باد آید و گر ناید امروز

تو بر خاکی چنین مشعل میفروز

8585

در این یک مشت خاک‌، ای خاک در مشت‌!

گر افروزی چراغ از هر ده انگشت

8686

نشد ممکن که این خاک خطرناک

بر انگشت بریده برکند خاک

8787

تو بی‌اندام ازین اندام سستی

که گاهی رخنه دارد گَه درستی

8888

فرود افتادن آسان باشد از بام

اگر در ره نباشد کسر اندام

8989

نبینی مرد بی‌اندام در خواب‌؟

نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب‌؟

9090

ترنج از دود گوگرد آن ندیده

که ما زین نُه ترنج نارسیده

9191

چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی

چو نارنج از زلیخا زخم یابی

9292

سحرگه مست شو سنگی برانداز

ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز

9393

برون افکن بُنه زین دار‌ِ نُه‌در

مگر که‌ایمن شوی زین مار نُه‌سر

9494

نفس کاو خواجه‌تاش زندگانی است

ز ما پرورده باد خزانی است

9595

اگر یک دم زنی بی‌عشق مرده‌ست

که بر ما یک‌به‌یک دم‌ها شمرده‌ست

9696

بباید عشق را فرهاد بودن

پس آن گاهی به مردن شاد بودن

9797

مهندس دستهٔ پولاد تیشه

ز چوب نار‌ِ تر کردی همیشه

9898

ز بهر آن که باشد دستگیر‌ش

به دست‌اندر بود فرمان‌پذیر‌ش

9999

چو بشنید این سخن‌های جگرتاب

فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب

100100

سنان در سنگ رفت و دسته در خاک

چنین گویند خاکی بود نمناک

101101

از آن دسته برآمد شوشه نار

درختی گشت و بار آورد بسیار

102102

از آن شوشه کنون گر نار یابی

دوای درد هر بیمار یابی

103103

نظامی گر ندید آن ناربن را

به دفتر در چنین خواند این سخن را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مبارک‌روزی از خوش‌روزگاران

نشسته بود شیرین پیش یاران

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 59 - رفتن شیرین به کوه بیستون و مردن اسب وی

اگلی نظم

سراینده چنین افکند بنیاد

که چون در عشق شیرین مرد فرهاد

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 61 - تعزیت‌نامهٔ خسرو به شیرین به افسوس

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور