صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 17 - پند دادن پدر مجنون را

بخش 17 - پند دادن پدر مجنون را

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون دید پدر به حال فرزند

آهی بزد و عمامه بفکند

22

نالید چو مرغ صبحگاهی

روزش چو شبی شد از سیاهی

33

گفت ای ورق شکنج دیده

چون دفتر گل ورق دریده

44

ای شیفته چند بیقراری‌؟

وی سوخته چند خامکاری‌؟

55

چشمِ که رسید در جمالت‌؟

نفرین که داد گوشمالت‌؟

66

خون که گرفت گردنت را؟

خار که خلید دامنت را؟

77

از کار شدی چه کارت افتاد‌؟

در دیده کدام خارت افتاد‌؟

88

شوریده بوَد نه چون تو بدبخت

سختیش رسد نه این چنین سخت

99

مانده نشدی ز غم کشیدن‌؟

وز طعنهٔ دشمنان شنیدن‌؟

1010

دل سیر نگشتی از ملامت‌؟

زنده نشدی بدین قیامت‌؟

1111

بس کن هوسی که پیش بردی

کاب من و سنگ خویش بردی

1212

در خرگه کار خرده کاری

عیبی است بزرگ بی‌قراری

1313

عیب ارچه درون پوست بهتر

آیینهٔ دوست، دوست بهتر

1414

آیینه ز روی راستگویی

بنماید عیب تا بشویی

1515

آیینه ز خوب و زشت پاک است

این تعبیه خانه زای خاک است

1616

بنشین و ز دل رها کن این درد

آن به که نکوبی آهن سرد

1717

گیرم که نداری آن صبوری

کز دوست کنی به صبر دوری

1818

آخر کم از آنکه گاهگاهی

آیی و به ما کنی نگاهی

1919

هرکس به هوای دل تکی راند

وز بهر گریختن تکی ماند

2020

بی‌باده کفایت است مستی

بی آرزو آرزو پرستی

2121

تو رفته به باد داده خرمن

من مانده چنین به کام دشمن

2222

تا در من و در تو سکه‌ای هست

این سکهٔ بد رها کن از دست

2323

تو رود زنی و من زنم ران

تو جامه دری و من درم جان

2424

عشق ار ز تو آتشی برافروخت

دل سوخت ترا مرا جگر سوخت

2525

نومید مشو ز چاره جستن

کز دانه شگفت نیست رستن

2626

کاری که نه زو امید داری

باشد سبب امیدواری

2727

در نومیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است

2828

با دولتیان نشین و برخیز

زین بخت گریز پای بگریز

2929

آواره مباد دولت از دست

چون دولت هست کام دل هست

3030

دولت سبب گره گشایی است

پیروزهٔ خاتم خدایی است

3131

فتحی که بدو جهان گشادند

در دامن دولتش نهادند

3232

گر صبر کنی به صبر بی‌شک

دولت به تو آید اندک اندک

3333

دریا که چنین فراخ روی است

پالایش قطره‌های جوی است

3434

وان کوه بلند که‌ابرناک است

جمع آمده ریزه‌های خاک است

3535

هان تا نشوی به صابری سست

گوهر به درنگ می‌توان جست

3636

بی رای مشو که مرد بی‌رای

بی پای بود چو کرم بی‌پای

3737

روباه ز گرگ بهره زان برد

کین رای بزرگ دارد آن خرد

3838

دل را به کسی چه بایدت داد

کاو ناورَدَت به سال‌ها یاد

3939

او بی‌تو چو گُل تو پای در گِل

او سنگدل و تو سنگ بر دل

4040

گر با تو حدیث او بگویند

رسوایی کار تو بجویند

4141

زهری است به قهر نفس دادن

کژدم زده را کرفس دادن

4242

مشغول شو ای پسر به کاری

تا بگذری از چنین شماری

4343

هندو ز چه مغز پیل خارد؟

تا هندستان به یاد نارد

4444

جانی و عزیز‌تر ز جانی

در خانه بمان که خان و مانی

4545

از کوه گرفتنت چه خیزد‌؟

جز آب که آن ز روی ریزد

4646

هم سنگ دراین ره است و هم چاه

می‌دار ز هر دو چشم بر راه

4747

مستیز که شحنه در کمین است

زنجیر مبر که آهنین است

4848

تو طفل رهی و فتنه رهدار

شمشیر ببین و سر نگه‌دار

4949

پیش‌آر ز دوستان تنی چند

خوش باش به‌رغم دشمنی چند

5050

مجنون به جواب آن شکرریز

بگشاد لب طبرزد انگیز

5151

گفت ای فلک شکوه‌مندی

بالاترت از فلک بلندی

5252

شاه دمن و رییس اطلال

روی عرب از تو عنبرین خال

5353

درگاه تو قبلهٔ سجود‌م

زنده به وجود تو وجودم

5454

خواهم که همیشه زنده مانی

خود بی‌تو مباد زندگانی

5555

زین پند خزینه‌ای که دادی

بر سوخته مرهمی نهادی

5656

لیکن چه کنم من سیه روی

که‌افتاده بخود نیم در این کوی

5757

زین ره که نه برقرار خویشم

دانی نه به‌اختیار خویشم

5858

من بسته و بندم آهنین است

تدبیر چه سود قسمت این است

5959

این بند به خود گشاد نتوان

وین بار ز خود نهاد نتوان

6060

تنها نه منم ستم رسیده

کو دیده که صد چو من ندیده

6161

سایه نه به خود فتاد در چاه

بر اوج به خویشتن نشد ماه

6262

از پیکر پیل تا پر مور

کس نیست که نیست بر وی این زور

6363

سنگ از دل تنگ من بکاهد

دلتنگی خویشتن که خواهد

6464

بخت بد من مرا بجوید

بدبختی را ز خود که شوید

6565

گر دست‌رسی بُدی در این راه

من بودمی آفتاب یا ماه

6666

چون کار به اختیار ما نیست

به کردن کار، کار ما نیست

6767

خوشدل نزیَم من بلاکش

وان کیست که دارد او دل خوش

6868

چون برق ز خنده لب ببندم

ترسم که بسوزم ار بخندم

6969

گویند مرا چرا نخندی

گریه‌ست نشان دردمندی

7070

ترسم چو نشاط خنده خیزد

سوز از دهنم برون گریزد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون رایت عشق آن جهان‌گیر

شد چون مه لیلی آسمان‌گیر

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 16 - بردن پدر مجنون را به خانهٔ کعبه

اگلی نظم

کبکی به دهن گرفت موری

می‌کرد بر آن ضعیف زوری

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 18 - حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور