صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 42 - مقالت دوازدهم در وداع منزل خاک

بخش 42 - مقالت دوازدهم در وداع منزل خاک

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خیز و وداعی بکن ایام را

از پس‌ِ دامن فکن این دام را

22

مملکتی بهتر ازین ساز کن

خوشتر ازین حجره دری باز کن

33

چون دل و چشمت به ره آورد سر

ناله و اشکی به ره‌آورد بر

44

تا به یکی نم که برین گِل زنی

لاف ولی نعمتی دل زنی

55

گر شتر‌ی رقص کن اندر رحیل

ورنه میفکن دبه در پای پیل

66

چونکه ترا محرم یک موی نیست

جز به عدم رای زدن روی نیست

77

طبع‌نوازان و ظریفان شدند

با که نشینی‌؟ که حریفان شدند

88

گرچه بسی طبع لطیفی کند

با تن تنها که حریفی کند‌؟

99

به که بجوید دل پرهیز‌ناک

روشنی آب درین تیره خاک

1010

تا نرسد تفرقهٔ راه پیش

تفرقه کن حاصل معلوم خویش

1111

رخت رها کن‌، که گران‌رو کسی

کز سبکی زود به منزل رسی

1212

بر فلک آی ار طلب دل کنی

تا تو درین خاک چه حاصل کنی

1313

چون شده‌ای بستهٔ این دامگاه

رخنه کنش تا به‌در افتی به راه

1414

کاین خط پیوسته به‌هم‌در چو میم

ره ندهد تا نکنندش دو نیم

1515

زخمه‌گه چرخ منقط مباش

از خط این دایره در خط مباش

1616

گر ز خط روز و شب افزون شوی

از خط این دایره بیرون شوی

1717

تا نکنی جای قدم استوار

پای منه در طلب هیچ‌کار

1818

در همه کاری که گرایی نخست

رخنهٔ بیرون شدنش کن درست

1919

شرط بود دیده به ره داشتن

خویشتن از چاه نگهداشتن

2020

رخنه کن این خانهٔ سیلاب‌ریز

تا بُوَدَت فرصت راهِ گریز

2121

روبه یک‌فن نفس سگ شنید

خانه دو سوراخ به واجب گزید

2222

واگهی‌اش نه که شود راه گیر

دودهٔ این گنبد ِ روباه گیر

2323

این چه نشاط است کزو خوشدلی‌؟

غافلی از خود که ز خود غافلی

2424

عهد چنان شد که درین تنگنای

تنگدل آیی و شوی باز جای

2525

گر شکنی عهد الهی کنون

جان تو از عهده کی آید برون‌؟

2626

راه چنان رو که ز جان دیده‌ای

بر دو جهان زن که جهان دیده‌ای

2727

زیر مبین تا نشوی پایه‌ترس

پس منگر تا نشوی سایه‌ترس

2828

توشه ز دین بر که عمارت کم است

آب ز چشم آر که ره بی‌نم است

2929

هم به صدف ده گهر پاک را

باز ره و باز رهان خاک را

3030

دور فلک چون تو بسی یار کُشت

دست قوی‌تر ز تو بسیار کشت

3131

بوالعجبی ساز درین دشمنی

تاش زمانی به زمین افکنی

3232

او که درین پایه هنر‌پیشه نیست

از سپر و تیغ وی اندیشه نیست

3333

مار مخوان کاین رسن پیچ پیچ

با کشش عشق تو هیچست هیچ

3434

در غم این شیشه چه باید نشست‌؟

که‌ش به یکی باد توانی شکست

3535

سیم‌کُشان که‌آتش زر کُشته‌اند

دشمن خود را به شکر کُشته‌اند

3636

تا بتوان از دل دانش‌فروز

دشمن خود را به گُلی کُش چو روز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

موبد‌ی از کشور هندوستان

رهگذر‌ی کرد سوی بوستان

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 41 - داستان موبد صاحب‌نظر

اگلی نظم

با دو حکیم از سر هم‌خانگی

شد سخنی چند ز بیگانگی

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 43 - داستان دو حکیم متنازع

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور