صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 57 - مناظرهٔ خسرو با فرهاد

بخش 57 - مناظرهٔ خسرو با فرهاد

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نخستین بار گفتش کَز کجایی‌؟

بگفت از دار ملک آشنایی

22

بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند‌؟

بگفت انده خرند و جان فروشند

33

بگفتا جان‌فروشی در ادب نیست!

بگفت از عشق‌باز‌ان این عجب نیست

44

بگفت از دل شدی عاشق بدین‌سان‌؟

بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان

55

بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟

بگفت از جان شیرینم فزون است

66

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب‌؟

بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب‌؟

77

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک‌؟

بگفت آن گه که باشم خفته در خاک

88

بگفتا گر خرامی در سرایش‌؟

بگفت اندازم این سر زیر پایش

99

بگفتا گر کند چشم تو را ریش‌؟

بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

1010

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ‌؟

بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

1111

بگفتا گر نیابی سوی او راه‌؟

بگفت از دور شاید دید در ماه

1212

بگفتا دوری از مه نیست در خوَر

بگفت آشفته از مه دور بهتر

1313

بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟

بگفت این از خدا خواهم به زاری

1414

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود‌؟

بگفت از گردن این وام افکنم زود

1515

بگفتا دوستیش از طبع بگذار

بگفت از دوستان ناید چنین کار

1616

بگفت آسوده شو‌، کاین کار خام است

بگفت آسودگی بر من حرام است

1717

بگفتا رو صبوری کن در این درد

بگفت از جان صبوری چون توان کرد‌؟

1818

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست

بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست

1919

بگفت از عشق کارت سخت زار است

بگفت از عاشقی خوش‌تر چه کار است؟

2020

بگفتا جان مده بس دل که با اوست

بگفتا دشمنند این هر دو بی‌دوست

2121

بگفتا در غمش می‌ترسی از کس‌؟

بگفت از محنت هجران او بس

2222

بگفتا هیچ هم‌خوابیت باید‌؟

بگفت ار من نباشم نیز شاید

2323

بگفتا چونی از عشق جمالش‌؟

بگفت آن، کس نداند جز خیالش

2424

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین

بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین‌؟

2525

بگفت او آن من شد زو مکن یاد

بگفت این کی کند بیچاره فرهاد‌؟

2626

بگفت ار من کنم در وی نگاهی‌؟

بگفت آفاق را سوزم به آهی

2727

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

2828

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

2929

به زر دیدم که با او بر نیایم

چو زرش نیز بر سنگ آزمایم

3030

گشاد آن گه زبان چون تیغ پولاد

فکند الماس را بر سنگ بنیاد

3131

که ما را هست کوهی بر گذرگاه

که مشکل می‌توان کردن بدو راه

3232

میان کوه راهی کند باید

چنانک آمد شد ما را بشاید

3333

بدین تدبیر کس را دست‌رس نیست

که کار تو است و کار هیچ کس نیست

3434

به حق حرمت شیرین دل‌بند

کز این بهتر ندانم، خورد سوگند

3535

که با من سر بدین حاجت درآری

چو حاجت‌مند‌م این حاجت برآری

3636

جوابش داد مرد آهنین‌چنگ

که بردارم ز راه خسرو این سنگ

3737

به شرط آن که خدمت کرده باشم

چنین شرطی به جای آورده باشم

3838

دل خسرو رضای من بجوید

به تَرک‌ِ شکرِ شیرین بگوید

3939

چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد

که حلقش خواست آزردن به پولاد

4040

دگر ره گفت از این شرطم چه باک است

که سنگ است آن چه فرمودم نه خاک است

4141

اگر خاک است چون شاید بریدن

و گر برد کجا شاید کشیدن

4242

به گرمی گفت کآری شرط کردم

و گر زین شرط برگردم نه مَردَم

4343

میان دربند و زور دست بگشای

برون شو دست‌برد خویش بنمای

4444

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل

نشان کوه جست از شاه عادل

4545

به کوهی کرد خسرو رهنمونش

که خواند هر کس اکنون بیستونش

4646

به حکم آن که سنگی بود خارا

به سختی روی آن سنگ آشکارا

4747

ز دعوی‌گاه خسرو با دلی خوش

روان شد کوه‌کن چون کوه آتش

4848

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد

کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

4949

نخست آزرم آن کرسی نگه داشت

بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

5050

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ

چنان بَر زد که مانی نقش ارژنگ

5151

پس آن گه از سنانِ تیشهٔ تیز

گزارش کرد شکل شاه و شبدیز

5252

بر آن صورت شنیدی کز جوانی

جوان‌مردی چه کرد از مهربانی

5353

وز آن دنبه که آمد پیه‌پرورد

چه کرد آن پیرزن با آن جوان‌مرد

5454

اگر چه دنبه بر گرگان تله بست

به دنبه شیرمرد‌ی زان تله رست

5555

چو پیه از دنبه زانسان دید بازی

تو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی‌؟

5656

مکن کاین میش دندان پیر دارد

به خوردن دنبه‌ای دل‌گیر دارد

5757

چو برج طالعت نآمد ذنب‌دار

ز پس رفتن چرا باید ذنب‌وار‌؟

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز نزدیکان خود با محرمی چند

نشست و زد درین معنی دمی چند

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 56 - رای زدن خسرو در کار فرهاد

اگلی نظم

چو شد پرداخته فرهاد را چنگ

ز صورت‌کاریِ دیوارِ آن سنگ

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 58 - کوه کندن فرهاد و زاری او

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور