صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 58 - کوه کندن فرهاد و زاری او

بخش 58 - کوه کندن فرهاد و زاری او

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو شد پرداخته فرهاد را چنگ

ز صورت‌کاریِ دیوارِ آن سنگ

22

نیاسودی ز وقت صبح تا شام

بریدی کوه بر یاد دل‌آرام

33

به کوه انداختن بگشاد بازو

همی‌برید سنگی بی‌ترازو

44

به هر خارش که با آن خاره کردی

یکی برج از حصار‌ش پاره کردی

55

به هر زخمی ز پای افکند کوهی

کز آن آمد خلایق را شکوهی

66

به الماس مژه یاقوت می‌سفت

ز حال خویشتن با کوه می‌گفت

77

که ای کوه ار چه داری سنگ خاره

جوانمردی کن و شو پاره‌پاره

88

ز بهر من تو لختی روی بخراش

به پیش زخم سنگینم سبک باش

99

وگرنه من به حق جان جانان

که تا آن دم که باشد بر تنم جان

1010

نیاساید تنم ز آزار با تو

کنم جان بر سر پیکار با تو

1111

شباهنگام کز صحرای اندوه

رسیدی آفتابش بر سر کوه

1212

سیاهی بر سپیدی نقش بستی

علم برخاستی سلطان نشستی

1313

شدی نزدیک آن صورت زمانی

در آن سنگ از گهر جستی نشانی

1414

زدی بر پای آن صورت بسی بوس

برآوردی ز عشقش ناله چون کوس

1515

که ای محراب چشم نقش‌بندان

دوابخش درون دردمند‌ان

1616

بت سیمین‌تن سنگین‌دل من

به تو گمره شده مسکین‌دل من

1717

تو در سنگی چو گوهر پای‌بسته

من از سنگی چو گوهر دل‌شکسته

1818

زمانی پیش او بگریستی زار

پس از گریه نمودی عذر بسیار

1919

وز‌آن جا برشدی بر پشتهٔ کوه

به پشت‌اندر گرفته بار اندوه

2020

نظر کردی سوی قصر دل‌آرام

به زاری گفتی ای سرو گل‌اندام

2121

جگرپالوده‌ای را دل برافروز

ز کارافتاده‌ را کاری درآموز

2222

مراد بی‌مرادی را روا کن

امید ناامید‌ی را وفا کن

2323

تو خود دانم که از من یاد ناری

که یاری بهتر از من یاد داری

2424

منم یاری که بر یادت شب و روز

جهان سوزم به فریاد جهان‌سوز

2525

تو را تا دل به خسرو شاد باشد

غریبی چون منت کی یاد باشد؟

2626

نشسته شاد شیرین چون گل نو

شکرریز‌ان به یاد روی خسرو

2727

فدا کرده چنین فرهاد مسکین

ز بهر جان شیرین جان شیرین

2828

اگرچه ناری ای بدر منیر‌م

پس از حجی و عمری در ضمیر‌م

2929

من از عشق تو ای شمع شب‌افروز

بدین روزم که می‌بینی بدین روز

3030

در این دهلیزهٔ تنگ‌آفریده

وجودی دارم از سنگ آفریده

3131

مرا هم بخت بد دامن گرفته‌است

که این بدبختی اندر من گرفته‌است

3232

اگر نه ز آهن و سنگ است رویم

وفا از سنگ و آهن چند جویم‌؟

3333

مکن زین بیش خواری بر دل تنگ

غریبی را مکش چون مار در سنگ

3434

ترا پهلوی فربه نیست نایاب

که داری بر یکی پهلو دو قصاب

3535

منم تنها چنین بر پشته مانده

ز ننگ لاغری ناکشته مانده

3636

ز عشقت سوزم و می‌سازم از دور

که پروانه ندارد طاقت نور

3737

از آن نزدیک‌ِ تو می‌ناید این خاک

که باشد کار نزدیکان خطرناک

3838

به حق آن‌که یاری حق‌شناسم

که جز کشتن منه بر سر سپاسم

3939

مگر کز بند غم بازم رهانی

که مردن به مرا زین زندگانی

4040

به روز من ستاره بر میایاد

به بخت من کس از مادر مزایاد

4141

مرا مادر دعا کرده‌است گویی

که از تو دور بادا هر چه جویی

4242

اگر در تیغ دوران زحمتی هست

چرا بُرّد تو را ناخن مرا دست‌؟

4343

و گر بی‌میل شد پستان گردون

چرا بخشد ترا شیر و مرا خون‌؟

4444

بدان شیری که اول مادرت داد

که چون از جوی من شیری خوری شاد

4545

کنی یادم به شیر شکرآلود

که دارد تشنه را شیر و شکر سود

4646

به شیر‌ی چون شبانان دست گیرم

که در عشق تو چون طفلی به‌شیر‌م

4747

به یاد آرم چو شیر خوشگوار‌ان

فراموشم مکن چون شیرخوار‌ان

4848

گرم شیرینی‌ای نَدْهی ز جامت

دهان شیرین همی‌دارم به نامت

4949

چو کس جز تو ندارم یار و غمخوار

مرا بی‌یار و بی غمخوار مگذار

5050

زبان تر کن‌، بخوان این خشک‌لب را

به روز روشن آر این تیره‌شب را

5151

به دانگی گرچه هستم با تو درویش

توانگر‌وار جان را می‌کشم پیش

5252

ز دولتمند‌ی درویش باشد

که بی‌سرمایه سوداندیش باشد

5353

مسوز آن دل که دلدار‌ش تو باشی

ز گیتی چارهٔ کارش تو باشی

5454

چو در خوبی غریب افتادی ای ماه

غریبان را فرو مگذار در راه

5555

تو که‌ امروز از غریبی بی‌نصیبی

بترس از محنت روز غریبی

5656

طمع در زندگانی بسته بودم

امید اندر جوانی بسته بودم

5757

از آن هر دو کنون نومید گشتم

بلا را خانهٔ جاوید گشتم

5858

دریغا هر چه در عالم رفیق است

ترا تا وقت سختی هم‌طریق است

5959

گه سختی تن‌آسانی پذیرند

تو گویی دست و ایشان پای گیرند

6060

مخور خونم که خون خوردم ز بهرت

غریبم آخر ای من خاک شهر‌ت

6161

چه بد کردم؟ که با من کینه جویی

بد افتد گر بدی کردم، نگویی؟

6262

خیالت را پرستش‌ها نمودم

و گر جرمی جز این دارم جهود‌م

6363

مکن با یار یک‌دل بی‌وفایی

که کس با کس نکرد این ناخدا‌یی

6464

اگر بادم تو نیز ای سرو آزاد

سری چون بید درجنبان به این باد

6565

و گر خاکم تو ای گنج خطرناک

زیارت‌خانه‌ای برساز از این خاک

6666

اگر نگذاری ای شمع طراز‌م

که پیهی در چراغت می‌گدازم

6767

چنانم کش که دور از آستانت

رمیمی باشم از دست استخوانت

6868

منم دراجهٔ مرغان شب‌خیز

همه شب مونسم مرغ شب‌آویز

6969

شبی خواهم که بینی زاری‌ام را

سحرخیزی و شب‌بیداری‌ام را

7070

گر از پولاد داری دل نه از سنگ

ببخشایی بر این مجروح دلتنگ

7171

کشم هر لحظه جوری نونو از تو

به یک جو بر تو ای من جوجو از تو

7272

من افتاده چنین چون گاو رنجور

تو می‌بینی‌، خرک می‌رانی از دور

7373

کرم زین بیش کن با مردهٔ خویش

مکن بیداد بر دل‌بردهٔ خویش

7474

حقیقت دان‌، مجازی نیست این کار

به کار آیم که بازی نیست این کار

7575

من اندر دست تو چون کاه پستم

وگرنه کوهْ عاجز شد ز دستم

7676

چو من در زورِ دست از کوه بیشم

چه باشد لشگری چون کوه پیشم؟

7777

اگر من تیغ بر حیوان کنم تیز

نه شبدیز‌م جوی سنجد نه پرویز

7878

ز پرویز و ز شیرین و ز فرهاد

همه در حرف پنجیم ای پری‌زاد

7979

چرا چون نام هر یک پنج حرف است

به بردن پنجهٔ خسرو شگرف است؟

8080

ندانم خصم را غالب‌تر از خویش

که در مغلوب و غالب نام من بیش

8181

ولیک ادبار خود را می‌شناسم

وز اقبال مخالف می‌هراسم

8282

هم ادباری عجب در راه دارم

که مقبل‌تر کسی بدخواه دارم

8383

مبادا کس و گرچه شاه باشد

که او را مقبلی بدخواه باشد

8484

از آن ترسم که در پیکار این کوه

گرو بر خصم ماند بر من اندوه

8585

مرا آن‌کس که این پیکار فرمود

طلب‌کار هلاک جان من بود

8686

در این سختی مرا شد مردن آسان

که جان در غصه دارم غصه در جان

8787

مرا در عاشقی کاری است مشکل

که دل بر سنگ بستم سنگ بر دل

8888

حقیقت دان مجازی نیست این کار

به کار آیم که بازی نیست این کار

8989

توان خود را به سختی سنگ‌دل کرد

بدین سختی نه که‌ آهن را خجل کرد

9090

مرا عشقت چو موم زرد سوزد

دلم بر خویشتن زین درد سوزد

9191

مرا گر نقره و زر نیست در بار

که در پایت کشم خروار خروار

9292

رخ زردم کند در اشک‌باری

گهی زرکوبی و گه نقره‌کاری

9393

ز سودای تو ای شمع جهان‌تاب

نه در بیداری آسوده‌ام نه در خواب

9494

اگر بیدارم انده بایدم خوَرد

و گر در خوابم افزون باشدم درد

9595

چو در بیداری و خواب این چنینم

پناهی به ز تو خود را نبینم

9696

بیا کز مردمی جان بر تو ریزم

نه دیو‌م که‌آخر از مردم گریزم

9797

کسی دربند مردم چون نباشد‌؟

که او از سنگ‌، مردم می‌تراشد

9898

تراشم سنگ و این پنهانی‌ام نیست

که در پیش است در پیشانی‌ام نیست

9999

کسی را روبرو از خلق بخت است

که چون آیینه پیشانیش سخت است

100100

بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی‌؟

که دارد چون بنفشه شرمناکی‌

101101

ز بی‌شرمی کسی کاو شوخ‌دیده‌ است

چو نرگس با کلاه زر کشیده‌است

102102

جهان را نیست کُردی پستر از من

نبینی هیچ‌کس بی‌کس‌تر از من

103103

نه چندان دوستی دارم دل‌آویز

که گر روزی بیفتم گویدم خیز

104104

نه چندانم کسی در خیل پیدا‌ست

که گر میرم کند بالین من راست

105105

منم تنها در این اندوه و جانی

فدا کرده سری بر آستانی

106106

اگر صد سال در چاهی نشینم

کسی جز آه خود بالا نبینم

107107

و گر گردم به کوه و دشت صد سال

به جز سایه کسم ناید به دنبال

108108

چه سگ‌جانم که با این دردناکی

چو سگ‌داران دوَم خونی و خاکی

109109

سگان را در جهان جای و مرا نه

گیا را بر زمین پای و مرا نه

110110

پلنگان را به کوهستان پناه است

نهنگان را به دریا جایگاه است

111111

من بی‌سنگ خاکی مانده دل‌تنگ

نه در خاکم در آسایش نه در سنگ

112112

چو بر خاکم نبود از غم جدایی

شوم در خاک تا یابم رهایی

113113

مبادا کس بدین بی‌خانمانی

بدین تلخی چه باید زندگانی‌؟!

114114

به تو باد هلاکم می‌دواند

خطا گفتم که خاکم می‌دواند

115115

چو تو هستی نگویم کیستم من

ده آن توست در ده چیستم من؟

116116

نشاید گفت من هستم تو هستی

که آنگه لازم آید خودپرستی

117117

به رفتن باز می‌کوشم، چه سود است‌؟

نیابم ره که پیش‌آهنگ دود است

118118

درین منزل که پای از پویه فرسود

رسیدن دیر می‌بینم شدن زود

119119

به رفتن مرکبم بس تیزگام است

ندانم جای آرامم کدام است

120120

چو از غم نیستم یک لحظه آزاد

نخواهم هیچ کس را در جهان شاد

121121

دلا دانی که دانایان چه گفتند‌؟

در آن دریا که دُرّ عقل سفتند‌؟

122122

کسی که‌او را بود در طبع سستی

نخواهد هیچ‌کس را تن‌درستی

123123

مرا عشق از کجا درخورد باشد

که بر مویی هزاران درد باشد

124124

بدین بی‌روغنی مغز دماغم

غم دل بین که سوزد چون چراغم

125125

ز من خاکستر‌ی مانده در این درد

به خاکستر توان آتش نهان کرد

126126

منم خاکی چو باد از جای رفته

نشاط از دست و زور از پای رفته

127127

اگر پایی به دست آرم دگربار

به دامن درکشم چون نقش دیوار

128128

چو نقطه زیر پرگار آورم روی

شوم در نقش دیوار آورم روی

129129

به صد دیوار سنگین پیش و پس را

ببندم تا نبینم نقش کس را

130130

نبندم دل دگر در صورت کس

از این صورت پرستیدن مرا بس

131131

چو زین صورت حدیثی چند راندی

دل مسکین بر آن صورت فشاندی

132132

چو شب روی از ولایت درکشیدی

سپاهِ روز رایت برکشیدی

133133

دگر بار آن قیامت‌روز شب‌خیز

به زخم کوه کردی تیشه را تیز

134134

به شب تا روز گوهربار بودی

به روزش سنگ سفتن کار بودی

135135

ز بس سنگ و ز بس گوهر که می‌ریخت

دماغش سنگ با گوهر برآمیخت

136136

به گرد عالم از فرهاد رنجور

حدیث کوه کندن گشت مشهور

137137

ز هر بقعه شدندی سنگ‌سایان

بماندندی در او انگشت‌خایان

138138

ز سنگ و آهنش حیران شدندی

در آن سرگشته سرگردان شدندی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نخستین بار گفتش کَز کجایی‌؟

بگفت از دار ملک آشنایی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 57 - مناظرهٔ خسرو با فرهاد

اگلی نظم

مبارک‌روزی از خوش‌روزگاران

نشسته بود شیرین پیش یاران

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 59 - رفتن شیرین به کوه بیستون و مردن اسب وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور