صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 50 - انجامش اقبال‌نامه

بخش 50 - انجامش اقبال‌نامه

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو گوهر برون آمد از کان کوه

ز گوهرخران گشت گیتی ستوه

22

میان بسته هر یک به گوهرخری

خریدارِ گوهر بود گوهری

33

من آن گوهر آورده از ناف سنگ

به گوهر فروشی ترازو به چنگ

44

نه از بهر آن کاین چنین گوهری

فروشم به گنجینهٔ کشوری

55

به قارونی قفل‌داران گنج

طمع دارم اندازهٔ دست‌رنج

66

فروماندن از بهر کم بیش نیست

بلی ماه با مشتری خویش نیست

77

نیوشنده‌ای باز جویم به هوش

کزو نشکند نام گوهرفروش

88

کمرخوانیِ کوه کردن چو دیو

همان چون ددان بر کشیدن غریو

99

به سیلاب در گنج پرداختن

جواهر به دریا در انداختن

1010

از آن به که بر گوش تاریک‌مغز

گشادن در داستان‌های نغز

1111

سخن را نیوشنده باید نخست

گهر بی‌خریدار ناید درست

1212

مرا مشتری هست گوهرشناس

همان گوهر افشاندن بی‌قیاس

1313

ولیکن ز سنگ‌آزمایان کوه

پی من گرفتند چندین گروه

1414

چو لعل شب‌افروزم آمد به چنگ

ز هر منجنیقی گشادند سنگ

1515

که ما را دِه این گوهر شب‌چراغ

وگر نی گرانی برون بر ز باغ

1616

بر آشفتم از سختی کارشان

ز بیوَزنی بیع بازارشان

1717

که بیّاعی دُر نه سرهنگیست

پسند نوا درهم آهنگیست

1818

ز دُر درگذر بیع دریاست این

بها کو که بیعی مهیّاست این

1919

چو در بیع دریا نشیند کسی

خزینه به دریاش باید بسی

2020

به دریا کند بیع دریا پدید

که دریا به دریا تواند خرید

2121

هر آوازه کان شد به گیتی بلند

از اندازه‌ای بود گیتی‌پسند

2222

چو بیوَزنی‌ای باشد اندازه را

بلندی کجا باشد آوازه را

2323

درین نکته کز گل برد رنگ را

جوابیست پوشیده فرهنگ را

2424

وگرنه منِ دُر به تاراج ده

کمردزد را دانم از تاج‌ده

2525

نه زانست چندین سخن راندنم

همان آیت فاقه برخواندنم

2626

که با من جهان سختی‌ای می‌کند

ستورم سبک رختی‌ای می‌کند

2727

تهی نیست از ترهٔ خوان من

ز ناتندرستی‌ست افغان من

2828

چو پرگار بنیت نباشد درست

قلم چون نگردد ز پرگار سست

2929

غرابی که با تندرستی بود

همه دانَش انجیر بُستی بود

3030

بلی گرچه شد سال بر من کهن

نشد رونق تازگیم از سخن

3131

هنوزم کهن سرو دارد نوی

همان نقره خنگم کند خوش روی

3232

هنوزم به پنجاه بیت از قیاس

صد اندر ترازو نهد حق‌شناس

3333

هنوزم زمانه به نیروی بخت

دهد دُر به دامان دیبا به تخت

3434

ولی دارم اندیشهٔ سربلند

که بر صید شیران گشایم کمند

3535

چو شیر افکنم صید و خود بگذرم

خورد سینه روباه و من خون خورم

3636

چو سرسینه را گربه از دیگ برد

چه سود ار عجوزه کند سینه خرد

3737

جهانی چنین در غلط باختن

سپهری چنین در کج انداختن

3838

به شصت آمد اندازهٔ سال من

نگشت از خود اندازهٔ حال من

3939

همانم که بودم به ده سالگی

همان دیو با من به دلالگی

4040

گذشته چنان شد بادی به دشت

فرومانده هم زود خواهد گذشت

4141

درازی و کوتاهی سال و ماه

حساب رسن دارد و دلو و چاه

4242

چو دلو آبی از چَه نیارد فراز

رسن خواه کوتاه و خواهی دراز

4343

من این گفتم و رفتم و قصه ماند

به بازی نمی‌باید این قصه خواند

4444

نیوشنده به گر غم خود خورد

که او نیز از این کوچگه بگذرد

4545

نگوید که او چون گذشت از جهان

کند چارهٔ خویش با همرهان

4646

یکی روز من نیز در عهد خویش

سخن یاد می‌کردم از عهد پیش

4747

غم رفتگان در دلم جای کرد

دو چشم مرا اشک‌پیمای کرد

4848

شب آمد یکی زان غریقان آب

چنین گفت با من به هنگام خواب

4949

غم ما بدان شرط خوردن توان

که باشی تو بیرون ازین همرهان

5050

چو با کاروانی درین تاختن

همی کار خود بایدت ساختن

5151

از آن شب بسیچ سفر ساختم

دل از کار بیهوده پرداختم

5252

که ایمن بود مرد بیدارهش

ز غوغای این باد قندیل‌کُش

5353

به ار در خُم می فرو شد خزم

چو می جامه‌ای را به خون می‌رزم

5454

گر از پشت گوران ندارم کباب

ز گور شکم هم ندارم عذاب

5555

وگر نیست پالودهٔ نغز پیش

کنم مغز پالوده را قوت خویش

5656

و گر خشک شد روغنم در ایاغ

به بی‌روغنی جان کنم چون چراغ

5757

چو از نان طبلی تهی شد تنم

چو طبل از طپانچه خوری نشکنم

5858

گرم بشکند گردش سال و ماه

مرا مومیائی بس اقبال شاه

5959

خدایا تو این عقد یک رشته را

برومند باغ هنر کشته را

6060

به بی‌یاری اندر جهان یار باش

شب و روزش از بد نگهدار باش

6161

به پایان شد این داستان دَری

به فیروز فالی و نیک اختری

6262

چو نام شهش فال، مسعود باد

وزین داستان شاه، محمود باد

6363

دُری بود ناسفته من سفتمش

به فرخ‌ترین طالعی گفتمش

6464

از آنجا که بر مقبلان نقش بست

عجب نیست گر مقبل آمد به دست

6565

چو برخواند این نامه را شهریار

خرد یاورش باد و فرهنگ یار

6666

همین داستان باد از او سربلند

هم او باد ازین داستان بهره‌مند

6767

نظامی بدو عالی آوازه باد

به نظمی چنین نام او تازه باد

6868

بدو باد فرخنده چون نام او

از آغاز او تا به انجام او

6969

سرش سبز باد و دلش شادمان

از او دور چشم بد بدگمان

7070

جهانش مطیع و زمانش به کام

فلک بنده و روزگارش غلام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی ره رامش آور پدید

که غم شد به پایان و شادی رسید

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 49 - ستایش ملک عز الدین مسعود بن ارسلان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور