صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 21 - بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهمانی

بخش 21 - بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهمانی

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شاه بهرام روزی از سر تخت

برد سوی شکار صحرا رخت

22

پیشتر ز‌آنکه رفت و صید انداخت

صید بین تا چگونه صیدش ساخت

33

چون بر آن دِه گذشت کان سرهنگ

داشت آن منظر‌ِ بلند آهنگ

44

دید نزهت‌گهی گران‌پایه

سبزه در سبزه سایه در سایه

55

باز پرسید کاین دیار که‌راست‌؟

ده خداوند این دیار کجاست‌؟

66

بود سرهنگ خاص پیش رکاب

چون ز خسرو چنین شنید خطاب

77

بر زمین بوسه داد و برد نماز

گفت کای شهریار بنده‌نواز

88

بنده دارد دهی که دادهٔ توست

لطفش از جرعه‌ریز بادهٔ توست

99

شاه اگر جای آن پسند کند

بندهٔ پست را بلند کند

1010

بی‌تکلف چنانکه عادت اوست

سنت رای با سعادت اوست

1111

سر درآرد بدین دریچهٔ تنگ

سربلند جهان شود سرهنگ

1212

دارم از داده عنایت شاه

کوشکی برکشید سر تا ماه

1313

باغ در باغ گرد بر گردش

خُلدْ مولی و روضه شاگرد‌ش

1414

گر خورد شاه باده بر سر او

خاک بوسد ستاره بر در او

1515

گَرد‌ِ شه خانه را عبیر دهد

مگسم شهد و گاو شیر دهد

1616

شاه چون دید کاو ز یک‌رنگی

پیش برد آن سخن به سرهنگی

1717

گفت فرمان تو‌راست‌، کار بساز

تا ز نخچیر‌گه من آیم باز

1818

داد سرهنگ بوسه بر سر خاک

رفت و زنگار کرد از آینه پاک

1919

منظر از فرش چون بهشت آراست

کرد هر زینتی که باید راست

2020

چون شهنشه ز صید‌گاه رسید

باز چتر‌ش به اوج ماه رسید

2121

میزبان از نوردهای گزین

کسوت رومی و طرایف چین

2222

فرش بر فرش چند جامه نغز

کز فروغش گشاده شد دل و مغز

2323

زیر ختلی خرام شاه افکند

بر سر آن نثار گوهر چند

2424

شاه بر شد به شصت‌پایه رواق

دید طاقی به سر بلندی طاق

2525

طرح کرده رخش خَوَرنَق را

فرش افکنده چرخ ازرق را

2626

میزبان آمد آنچه باید کرد

از گلاب و بخور و شربت و خورد

2727

چون شه از خوردهای خوش پرداخت

می روان کرد و بزم شادی ساخت

2828

شاه چون خورد ساغری دو سه می

از گل جبهتش برآمد خوَی

2929

گفت کای میزبانِ زرین‌کاخ

جایگاهت خوش است و برگْ فراخ

3030

لیکن این شصت‌پایه کاخِ بلند

که‌آسمان بر سرش روَد به کمند

3131

از پس شصت سال کز تو گذشت

چون توانی به زیر پای نوشت‌؟

3232

میزبان گفت شاه باقی باد

کوثرش باده‌، حور ساقی باد

3333

این ز من نیست طرفه‌، من مَردم

از چنین پایه مانده کی گردم‌؟

3434

طرفه آن شد که دختر‌ی‌ست چو ماه

نرم و نازک چو خز و قاقم شاه

3535

نره گاوی چو کوه بر گردن

آرد این‌جا گه‌ِ علف خوردن

3636

شصت پایه چنان بَرَد یک‌دست

که نسازد به هیچ پایه نشست

3737

گاوی آنگه چه گاو‌‌! چون پیلی

نکشد پیه خویش را میلی

3838

به خدا گر در این سپاه کسی

از زمین برگرایدش نفَسی‌!

3939

زنی آنگه به شصت پایه حصار

بَر بَرَد چون عجب نباشد کار‌؟!

4040

چونکه سرهنگ این حکایت گفت

شه سرانگشت خود به دندان سفت

4141

گفت از اینگونه کار چون باشد‌؟!

نبوَد ور بوَد فسون باشد

4242

باورم ناید این سخن به درست

تا نبینم به چشم خویش نخست

4343

وآنگه از مرد میزبان درخواست

تا کند دعوی سخن را راست

4444

میزبان کاین شنید رفت به زیر

کرد با گاو‌کش حکایت شیر

4545

سیمتن وقت را شناخته بود

پیش از آن کار خویش ساخته بود

4646

زیور و زیب چینیان بربست

داد گُل را خمار نرگس مست

4747

ماه را مشک راند بر تقویم

غمزه را داد جادو‌یی تعلیم

4848

چشم را سرمهٔ فریب کشید

ناز را بر سر ِعتیب کشید

4949

سرو را رنگ ارغوانی داد

لاله را قد‌ِ خیزرانی داد

5050

در بر آمود سرو سیمین را

بست بر ماه عقد پروین را

5151

درج یاقوت را به در یتیم

کرد چون سیب عاشقان به دو نیم

5252

تاج عنبر نهاد بر سر دوش

طوق غبغب کشید تا بن گوش

5353

زنگی زلف و خال هندو رنگ

هردو بر یک طرف ستاده به جنگ

5454

شه که تختش بود ز تخته عاج

ناگزیر‌ش بود ز تخت وز تاج

5555

شَبَه‌ِ خال بر عقیق لبش

مُهر زنگی نهاده بر رطبش

5656

فرقش از دانه‌های دُرّ خوشاب

بسته گرد مه از ستاره نقاب

5757

گوهر‌ِ گوش‌ِ گوهر‌آویز‌ش

کرده بازار عاشقان تیزش

5858

ماه را در نقاب کافوری

بسته چون در سمن گل سوری

5959

چونکه ماه دو هفته از سر ناز

کرد هر هفت از آنچه باید ساز

6060

پیش آن گاو رفت چون مه بدر

ماه در برج گاو یابد قدر

6161

سر فرو برد و گاو را برداشت

گاو بین تا چگونه گوهر داشت!

6262

پایه بر پایه بر دوید به بام

رفت تا تخت پایه بهرام

6363

گاو بر گردن ایستاد به پای

شیر چون گاو دید جست ز جای

6464

در عجب ماند کاین چه شاید بود!

سود او بود و در نیافت چه سود

6565

مه ز گردن نهاد گاو به زیر

به کرشمه چنان نمود به شیر

6666

که‌آنچه من پیش تو به تنهایی

پیشکش کردم از توانایی

6767

در جهان کیست کاو به زور و به رای‌؟

از رواقش بَرَد به زیر سرای

6868

شاه گفت این نه زورمندی توست

بلکه تعلیم کرده‌ای ز نخست

6969

اندک اندک به سال‌های دراز

کرده بر طریق ادمان ساز

7070

تا کنونش ز راه بی‌رنجی

در ترازوی خویشتن سنجی

7171

سجده بردش نگار سیم‌اندام

با دعایی به شرط خویش تمام

7272

گفت بر شه غرامتی‌ست عظیم

گاو تعلیم و گور بی‌تعلیم

7373

من که گاوی برآورم بر بام

جز به تعلیم بر نیارم نام

7474

چه سبب چون زنی تو گوری خرد

نام تعلیم کس نیارد برد

7575

شاه تشنیع تُرک خود بشناخت

هندوی کرد و پیش او در تاخت

7676

برقع از ماه باز کرد و چو دید

ز اشک بر مه فشاند مروارید

7777

در کنارش گرفت و عذر انگیخت

وآن گل از نرگس آبِ گل می‌ریخت

7878

از بد و نیک خانه خالی کرد

با پریرخ سخن‌سگالی کرد

7979

گفت اگر خانه گشت زندانت

عذر خواهم هزار چندانت

8080

آتشی گر زدم ز خود‌رایی

من از آن سوختم تو بر جایی

8181

چون ز فتنه‌گران تهی شد جای

پیش خود فتنه را نشاند از پای

8282

فتنه بنشست و برگشاد زبان

گفت کای شهریارِ فتنه‌نشان

8383

ای مرا کُشته در جدایی خویش

زنده کرده به آشنایی خویش

8484

غمت از من نماند هیچ به‌جای

کوه را غم در آورد از پای

8585

خواست رفتن ز مهربانی من

در سر مهر زندگانی من

8686

شه چو بر گوش گور در نخجیر

آن سُم‌سخت را بدوخت به تیر

8787

نه زمین کز گشادن شستش

آسمان بوسه داد بر دستش

8888

من که بودم در آن پسند صبور

چشم بد را ز شاه کردم دور

8989

هرچه را چشم در پسند آرَد

چشم‌زخمی در او گزند آرَد

9090

غبنم آمد که اژدها‌ی سپهر

تهمت کینه بر نهاد به مهر

9191

شاه را آن سخن چنان بگرفت

کز دلش در میان جان بگرفت

9292

گفت حقا که راست گویی راست

بر وفای تو چند چیز گواست

9393

مهرهایی چنان به اول بار

عذرهایی چنین به آخر کار

9494

ای هزار آفرین بر آن گهری

کآرد از طبع این چنین هنری

9595

این گهر پاره گشته بود به سنگ

گر نبودی حفاظ آن سرهنگ

9696

خواند سرهنگ را و خوشدل کرد

دست در گردنش حمایل کرد

9797

تحفه‌های بزرگوار‌ش داد

بر یکی در عوض هزارش داد

9898

از پس چند چیزهای لطیف

ری بدو داد با دگر تشریف

9999

شد سوی شهر شادی انگیزان

کرد در بزم خود شکرریزان

100100

موبدان را به شرط پیش آورد

ماه را در نکاح خویش آورد

101101

بود با او به لهو و عشرت و ناز

تا برین رفت روزگار دراز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شاه روزی شکار کرد پسند

در بیابان پست و کوه بلند

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 20 - داستان بهرام با کنیزک خویش

اگلی نظم

چون برآمد ز ماه تا ماهی

نام بهرام در شهنشاهی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 22 - لشکر کشیدن خاقان چین به جنگ بهرام‌گور

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور